سلام به دوستم
سلام به دوستی که ازم می ترسه
سلام به دوستی که دوستم داره
و شادی را با شادی میاره
سلام به اوای سارها که نوید بهار اند
سلام به شقایق ها که نشان عاشقی زمین اند
و سلام به چشمان قهوه ایی
و سلام به صبح ازادی
به خاطر تاخیرام عذر میخوام
میخوام تو این پست همه رو جبران کنم قول بده تا اخرشو بخونی
خب اول از همه میخوام واستون بگم که چرا همه میگن دخترا از پسرها بهترن:
به چن دلیل:
۱-اگه آی کیوت در سطح پهن هم باشه زرت و زورت واحد پاس میکنی !به ياري يوگي و دوستان
۲- هر موقع اراده کنی با یه ماشین کولر دار میری هر قبرستونی که میخوای !
۳- اگه شبیه بچه کرگدن هم باشی همیشه یه پسر خل و چل پیدا میشه که بهت شماره بده !
۴- بالاخره یه چيزي میتونی بمالی به اون تركيب که چروکا معلوم نشه !
۵- میتونی به این قضیه افتخار کنی که وقتی میری تو روم چت ، کلی ? asl میفرستن واست !
۶- هر چقدم بد هیکل باشی بازم واست لباس پیدا میشه ! حتي اگه خرس باشي
۷- تو اورکات عکس ننه بزرگتم بزاری همه Add ات میکنن ! واسه سر كار گذاشتنت
۸- همیشه میتونی ثابت کنی که با هیچ کسی رابطه ای نداشتی !
۹- بدون دلیل وبلاگت روزی کلی بازدبد کننده داره !
۱۰- تو ورزشگاه آزادی رات نمیدن وگرنه تو بازی با آلمان حتما میمردی !
۱۱- اگه ماشینت پنچر شد یا بنزین تموم کردی ، مطمثن باش یه نفر پیدا میشه کمکت کنه!
۱۲- هر موقع كار بد بكني همه داداشتو نگاه ميكنن.
سیزده شو دیگه تو باید بگی ...
حالا یه حقیقت دیگه ،میگن حقیقت تلخه البته اگه حس چشاییت کار کنه!!!!
مرد پنجاه سال پیش:های زن اون تبر منو بیار هیزم تموم شده
مرد چهل سال پیش: زن اون صبونه منو حاضر کن باید برم حجره
مرد سی سال پیش: زن نیگاه کن مامورا رفتن؟ تظاهرات دیر نشه
مرد بیست سال پیش: خانوم من میرم سر کار آژیر قرمز زدن سریع بدو طرف پناهگاه
مرد ده سال پیش: خانوم من میرم کارگاه برا ناهار یکم دیر میام اضافه کاری دارم
مرد تازه متاهل شده این دوره: عزیزم اون کیفمو بیار باید برم شرکت برا ناهار دیر میام وقت آرایشگاه گرفتم
جوون این دوره: مامان ناهار چی میزاری؟ بااابااااا پول داری بهم بدی؟ با بچه ها می خوایم بریم بیرون
جوون ده سال دیگه: ...
جوون سی سال دیگه: ...(بنگ!!!(
همینه که هست ششششششششش بور کنار خیس نشی
اینجا که دنیا اسمشه غربت نشینی رسمشه با ما که دل پاکیزه ایم گویی
همیشه خصمشه دنیا یه روز خودکشیه.یه روز پر از دلخوشیه اما برای
من فقط یه تابلوی نقاشیه. عشق های بی دست و پا یخ زده در دست های
ما ای روزگار ما زنده ایم نفس نکش به جای ما ای ادما بسه دیگه اینبرزخه یا زندگی موندیم جدا از هم دیگه فقط به جرم سادگی ....
یه چیز دیگه
اقا کلی مطلب نوشتم . کلی سربه سر این خانومای بی شوهر گذاشتم
ولی حیف وصد حیف که این اینترنت لعنتی زد و هنگ کرد . اعصاب منم بهم ریخت اما
من که از رو نمیرم دوباره می نویسم
میخوام چن تا سوال چهار گزینه ای برای خانومای بی شوهر بزارم (اصلا نمیخوام
بخاطر دل بعضی خانوما کلمه ترشیده رو بکار ببرم) خب هرکس بتونه تا اخر این هفته
بیشترین پاسخ صحیح وصادقانه را بدهد یک شوهر پاستوریزه و چشم پاک و نجیب(که اگه دیدینش سلام منم
بهش برسونین) بصورت کادو پیچ در منزل تحویل خواهد گرفت
سوالات به شرح ذیل میباشد:
ـ یافتن شوهر خوب در این دوره زمونه مثل
:الف : یافتن آب در کویر لوت
ب : یافتن خورشید درشب
ج محال است
د : غیر ممکن است
۲
ـ پیشنهاد ازدواج یک خانوم به یک پسر بستگی به :الف : جنبه اقا پسر
ب: اجازه بزرگترا
ج : اجازه مامان جانشون
د : گزینه ج
۳
- کدام ضرب المثل صحیح است :الف : شوهر را هروقت از اب بگیری مرده است
ب: یک شوهر خوب به ز هزار دوست پسر مخ معیوب
ج : عروس را به خانه شوهر راه نمیدادند جهاز به دامنش بسته بود
د : توانا بود هرکه شوهر دار بود
۴
ـ رابطه شما با مادر شوهر و خواهر شوهر:الف : خیلی خوب
ب: عالی
ج: مردشور جفتشونو ببره
د : الهی زیر خروار خاک برن
بقیه اش باش واسه بعد اقا تا همین جاشم کلی ریسک کردم اینارو نوشتم تا فردا ترورم نکن خیلی شانس اوردم
اینم یه شعر طنز از یه از یه دخمل خانومه خوش برو روی تقریبا سن مامان بزرگم
روزها فکر من این است و همه شب سخنم ....که چرا فارغ از آن شوهرک خویشتنم
.ز کجا آمده ام ؟ آمدنم بهر چه بود ؟ ....به کجا میرم آخر که کنون پیرزنم ؟
نه دگر موی سیاهی و نه دندان سپید....که شده رخت عروسیم لباس کفنم
.از غم دوریش انگار مخم تابیده ....دوش در خواب بدیدم که زن مش حسنم
.حسرت ماه عسل بر دل من ماند که ماند ....همه شد فکر جدیدم که به صحرا بزنم
.از سر ناخن من شصت هنر میریزد...سالها پیش زدم طرح ثمین پیروهنم ....(
مراد پیراهن عروسیه)چو ببینم که به دنبال زن است پیر عزب ....همه از شوق بریزد کف و آب دهنم
.علتش زشتی روی است که من بی شویم ....تیغ جراح بر آن گنده دماغم بزنم
.بار الاها تو خودت چاره مسکینان باش ....کز سر شکر چنان عربده مستانه زنم
.
حرف اخر
دوست دارم :جمله ی کوتاهیه که خیلی وقتا یادمون میره به یه دوست به مامان بابا یا به ...بگیم انقد امروزو فردا میکنیم که گذر زمان از ما چیزایی رو میگیره که تازه متوجه حضورشون شدیم!!!!!!!تازه متوجه میشیم که چقد برامون با ارزشو مهم بودن و ما براحتی از دستشون دادیمو تا اخر عمر در این حسرتو غصه بسر میبریم که چرا زمانو از دست دادیم
چرا امروزو فردا میکنی؟شاید زندگی دیگه به تو این فرصتو نده انتخاب با خودته میتونی همین امروز بهشون بگی که دوستشون داری که چقد خوشبختی که اونارو داری ویا میتونی تو حسرتشون همیشه خودتو سرزنش کنی که چرا فرصتو از دست دادم!!!
که چرا چشای مادر بزرگو که به در خیره مونده بود تا بیامو دست به موهاش بکشمو،پیشانیشو ببوسم و بگم دوست دارم رو به همین راحتی از دست دادم.من منتظر فردای بودم که هیچ وقت نیومدو امروز بر جسد بیجانش نشستمو دارم اشک میریزم که چرا دیر اومدم که چرا چشای مادر بزرگو تو انتظار گذاشتم
شاید می خوایم بارو کنیم که واسه همیشه زنده خواهیم بودو هیچ وقت فرصتامون تموم نمیشن یا اینکه منتظر روزی هستیم که بلاخره به اونایی که دوست داریم بگیم که چقد دوسشون داریم علت هر چه هست اکثر ماها بیش از اندازه منتظر میمونیم خیلی وقتا با چش بستن از ابراز احساساتمون ،رفتاری مخالف اون رو نشون میدیم یا وانمود میکنیم که هیچ احساسی وجود نداره اما خیلی زود پشیمون میشیمو خودمونو سرزنش میکینم
به هر حال بهتره تا دیر نشده شروع کنیم اگه خجالتی تر از اون هستیم که تلفن بزنیم میتونیم به جاش یه نامه ی صمیمانه بنویسیم در هر صورت بعد یه مدت متوجه میشیم که مطلع کردن دوستاتون از اینکه دوستشون داریم کار چندان سختیم نبود در عوض خیلیم لذت بخشه و احساس رضایت خاطر میکنید
از دوست داشتنو عشق روزیدن به دیگران لذت ببرید.از عکس العملشون مظطرب نباشید گفتنیارو باید گفت .فقط سرا پا عشقو مهر باشید و بذارید دستای گرمتون گرما بخش دستای سردی باشه که به انتظار شما نشسته
خوشبختی رو نمی توان وام گرفت
خوشبختی رو نمی توان برای لحظه ای نیز به عاریت گرفت
خوشبختی رو نمی توان دزدید
نمی توان خرید
نمی توان گدایی کرد
پرنده سعادت دیگران رو نیز نمی توان به دام انداخت
به خانه خویش آورد در قفسی محبوس کرد
به امید باطلی به خیال خامی
خوشبختی گمان می کنم تنها چیزی است در جهان که فقط با دستهای طاهری که به راستی خواهان آن است ساخته شود
واز پس اندیشیدن طاهرانه..........
چشاتو ببندو فکر کن که میشه از نو شروع کرد
مثه خورشید بعد مردن دوباره میشه طلوع کرد
چشاتو ببندو فکر کن به ته خط نرسیدیم
روشنی تو قلبمون هست هنوزم پر از امیدیم
چشاتو ببندو فکر کن میشه کینه رو رها کرد
میشه از گذشته رد شد ، غمو از سینه جدا کرد
چشاتو ببندو فکر کن زیادم دنیا سیا نیست
میشه پیدا کرد تو دنیا کسی رو که بی وفا نیست
چشاتو ببندو فکر کن که چقدر تنهایی سخته
تو کویر دل آدم همدلی یه تک درخته
چشاتو ببندو فکر کن میشه بشکنی غرور و
تو دلت بجای نفرت بزاری عشق و سرورو
چشاتو ببندو فکر کن که هنوزم میشه خندید
میشه با یه کم تحمل میوه ی خوشبختی رو چید
چشاتو ببندو فکر کن که هنوز اول راهیم
من و تو آره من و تو واسه هم یه تکیه گاهیم
چشاتو ببندو فکر کن ......
چشاتو بستی ؟خب تا زمانی که مطمئن نشدی که دیدت عوض شده
چشاتو باز نکن حتی اگه تا اخر دنیا هم طول بکشه
من می توانم از شقایق پل بسازم ***در شهر رویا خانه ای از گُل بسازم
خورشید را از آسمان پایین بیارم ***تخم کبوتر را کــــــــــــف دریا بکارم
من دوست دارم عکس خود را کج بگیرم ***ساق گلی را که شکسته گچ بگیرم
شبها بخوابم در قفس پیش قناری ***راه دبستان را روم با خر سواری
من مهربانم با پرستو با قناری ***با غول جادو میروم قایق سواری
هنگام باران میزنم فریاد شادی ***پیراهنم را می نهم در جامدادی
کیف و قلم را میگذارم توی قوری ***چایی برایت می پزم در ظرف توری
من روی بال مرغ رویا می نشینم ***از ناشدن ها قصه ها می آفرینم
من شاعرم احساس خود را می فروشم ***من مثل کوهم بی صدا و پر خروشم
روزو روزگار خوش
اره ديگه دلم گرفته
خوب گرفته ديگه ،حقم داره توم جاي من بودي دلت ميگرفت
از
چي گرفته ؟از همه چي اما بيشتر از
خودم دلگيرمبعد.......
از همه ي ادمايي كه زبونشون بيشتر از مغزشون كار ميكنه
از كسايي كه اختيارشون دست خودشون نيست
از دانشجوياني كه
دانش جو نيستاز تمام کرهايي که سمعکهايشان مارک مصلحت خورده
از انسانهاي ارزان قيمت
از اعتقادهاي حراجي
از حرفهاي
مفتاز وعده هاي سر خرمن
از ناديدني هاي ديدني
!از صورتهايي که بوم نقاشي اند
از متهماني که شاکي اند
از تمام کساني که رسالت
خون رو تنها در رساندن اکسيژن به سلولها مي دوننداز تمام خونهايي که
رنگين ترنداز آنان که آزادگي را در اسارت بي بند و باري به بند مي کشند
از سياستمداران بي دين
از متدينين بي سياست
از تمام اونايي که دين و سياست رو از هم جدا مي دونند
از آنان که
شهدا رو در موزه گذاشتناز آنان که در هر ميداني دم از استقلال و پيروزي مي زنند الا ميدان جنگ
از عروسکهاي بالماسکه
از وطن دوستان وطن گريز
از زنان مرد صفت
از مردان زن صفت
از همه آنان که شهدا را براي تيراژ مي خواهند
از همه آنان که« نون والقلم و ما يسطرون» را نان تفسير مي کنند
از راي هاي ممتنع
از تمام آناني که بين
نماز و نرمش تفاوتي قائل نيستنداز همه چيز داران بي همه چيز
از امانت داران خائن
از کفهاي روي آب
از زنگارهاي روي آينه
از مسلمانان مسلمان کش
از پشتهايي که هميشه رودر روي خصم اند
از آناني که بي حجابند
از آنان که خود حجابند
از بلاهايي که از دماغ فيل نازل شده اند
از آنان که ديروز را ديدند
و امروز را در حسرت ديروز به ديروزي تبديل مي کنندکه فردا حسرتش را خواهند خورد
از آنان که چشم به فردا دوخته اند و امروز را فراموش کرده اند
از آنان که پرچمند اما بيرق و علم نيستند
از من که منم، از تو که تويي،
من و تو که ما نيستيم و ما که فناي در او نيستيم...از خنجرهايي که بر پشت مي نشيند
از آنان که ني را به گيتار مي فروشند
از آنان که با شنيدن نام
« خردل» به ياد چاشني غذا مي افتنداز آنان که با شنيدن نام
« موج» تنها به ياد جزاير هاوايي مي افتنداز آنان که
نمي بينند و مي گذرند و از آنان که مي بينند و مي گذرنداز آنان که از آب زلال آب مي خورند و از آب گل آلود نان
از تمام مجذوبين باغهاي سبز که هيچ گاه توي باغ نيستند
از سگهاي بي وفا
از اسبهاي نانجيب
از خروسهاي بي دم
از مورچه هاي تنبل و بي کار
از زنبوراني که همه چيز دارند الا عسل
از کلاغهاي بي حيا
از قلندراني که از قلندر بودن تنها سر تراشيدنش را بلدند
از اشتراني که از شتر بودن تنها کينه ورزيدنش را ياد گرفته اند
از خرسهايي که از خرس بودن تنها بخل ورزيدنش را فرا گرفته اند
از گاوهايي که هيچي ندارند
الا دو شاخاز شتر مرغها که نه مي برند و نه مي پرند
از آنان که درد
دلشان را به درد شکمشان فروخته انداز آنان که حضور همه کس را حس مي کنند جز
خدااز آنان که از همه
شرم مي کنند جز خداازرفیق
از نارفيق
از تويي كه داري دم از
رفاقت ميزني اما جز نارفيقي ازت چيزي نديدماز آنان که
بازي مي دهنداز آنان که
بازي مي خورنداز
بازي ها! از بازي ها! از بازي ها!از
زندگي از زندگياز همه چي
از همه چي
ان کس که خدا را به جنانی بفروشد
موسای نبی را به شبانی بفروشدهر کس که هنر بخشد و گوهر بستاند
صد سود کلان را به زیانی بفروشد
افسوس بر ان مرد خردمند که روزی
اندیشه ی خود را به گمانی بفروشدبر پیکر خود جامه ی صد ننگ خریده است
ان کو شرف خویش به نانی بفروشداز مرد هنر بندگی خواجه چه زیباست
زشت است که خود را به جهانی بفروشدزان دوست که یک لحظه تو را پاس ندارد
بگریز به یکدم که به انی بفروشددلبسته ی آزست نه دلداده ی معشوق
انکس که خدا را به جنانی بفروشد
دوستان سلام
بلاخره تونستم اپ كنم
دلم واسه همتون تنگ شده بود ممنون از نظراي خوشگلتون بازم منو شرمنده ي خودتون
كردين
براتون چن تا مطلب جلب اوردم ايشالله كه خوشتون بياد
راستي
با روزه ها چيكار ميكنيد ؟سعي كنيد باهاشون كنار بياد خب معلومه كه الانم روزه اييد اره ؟خدا
قبول كنه اما خودمونيما يه وقتايي ادم از يه جاهاي سر در مياره كه انگار ماه رو با روزهاش
قورت دادن انگار نه انگار كه رمضونه خب ما كه مسول اونا نيستيم هر كي خودش صلاح
خودشو بهتر ميدونه مام براشون دعا ميكنيم
بريم سر مطلبمون
.
/JH'1 FHJ3J
ديوار نويسي
/JH'1 FHJ3J
دیوار نویسی دانشگاهی
:!!!!!!!!!!
امروز چقدر ناز شدی تو!
خدایا چرا روستای ما اینقدر کوچک است
من مسؤلیت ترور آشپز سلف رو به عهده می گیرم
جناب آقای استاد فلانی! روای
[...]
مرده شور هر چی بچه تهران سوسول را ببرد!!!!!!
چرا نمی فهمی دوست دارم الاغ
!!
هر کس این دیوار نوشته را بخواند خر است!
خدایا پوسیدم تو این خوابگاه
!کنه آرگاس به صورت .....تولید مثل می کند
!
دیوار نویسی پادگانی:
- جناب سرهنگ !به مادر محترم سلام مرا برسان- چون می گذرد غمی نیست
- یادگاری از رجبعلی دست بیل اعزامی از قربیل آباد خپل
- ژیلا خواهش می کنم برای من صبر کن!(هوووووو)
- این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست
- این آش چه زیباست ولی آش ننم نیست!!!
- اگه اضافه خدمت نخورده بودم شش ماه پیش ترخیص شده بودم
- وقتی گلنگدن عشقم را کشیدم و به سمت تو شلیک کردم- جا خالی دادی !خیلی نامردی!!!
- چیست این افسانه ی هستی خدایا چیست؟؟
- خدایا کف کردیم از بی سیگاری!!
- اینجا جایی است که خر وارد می شوی و آدم از آن بیرون می روی!
- می خواهم فرار کنم ولی جرأتش را ندارم.
- لعنت به برجک نگهباني.
پاسبخش خ... ترین موجود روی زمین است!
- تف به اين زندگي!!
حالا
دیوار نویسی مدرسه دخترانه
:
!!!
دارم عاشق می شم عاشقمادر!پدر!چرا نمی فهمید من بزرگ شده ام( تو رو خدا ، جون من ...ديگه)
اخرشهTel:-09125608502
برادر نگاهت را...
فرامرز آخه تو کی حبست تموم می شه؟
چرا باید تو مدرسه دختروونه حجاب داشته باشیم؟(واسه ی آبدارچی)
اخه چرا بايد درس بخونيم؟؟؟؟؟
لعنت بر درس شيمي
مردشور هر چي دبير بد اخلاقو ببره
)
-الهی برادر بزرگم بره زیر تریلی 18چرخ(آمیییییییییییییین)
واما
علت دانشگاه رفتن دختر ها و پسرها( البته استثناهاييم داره كه مد
نظر ما اونا نيستن)
اگه از پسرهاي پشت كنكور بپرسيم واسه چي ميخوان برن دانشگاه جواب حقيقي نود درصد اونا
اين خواهد بود:
دختربازيبخونه
ميدونيد توي محيط دانشگاه چه خبره؟ نه؟ پس اينو بخونيد
سري به يكي ازخونه هاي دانشجويي پسرا ميزنيم.
سه دختر ساعت دوازده شب:
يكشون كه دنيارواب ببره اونو خواب برده ازبيستو چار ساعت روز بيس ساعتشو خوابه
يكيشونم كه قوربونش برم مخابراتو خر كيف كرده باز داره با اون صاب مرده دل ميده و قلوه پس
ميگره
حالا اون يكيشون
كه اگه شما ديدينش سلام مارم بش برسونينمعلوم نيس دم به ساعت كجا غيبش ميزنه هر ديقه يكي مياد دنبالش اگرم ازش بپرسي يارو كي
بوده ميگه فاميلمون بود
بابا شما چرا انقد فكرتون خرابه
.
.
يه پسر و دختر كنار هم مشغول حرف زدنن. بعد از مدتي پسره با دادن قول ازدواج دختره رو
خر میکنه و شروع
میکنن به حرفهای عاشقونه بعد از مدتي درست تو همون كافي شاپ به طور كاملا اتفاقي هركدوم اون يكيو با دوس جديدش ميبينه بعد ازچن روزي
از هم جدا ميشن
نه كك اين ميگزه نه كك اون
حالا بريم يه سريم به داخل دانشگاه بزنيم:
سر يكي از كلاسهاي درس هستيم 4 پسر پشت سر دختري نشستن و با تلاش زياد طوريكه نه
دختره و استاد و نه بقيه دانشجوها بفهمند دارند با گچ پشت دختره مي نويسن (من خرهستم)
دانشجوي همسايه ميبرن كه بله، اينو ما پختيم. دخترها فكر ميكنن كه اينا ديگه آدم شدن و با
تعارف سوپ رو ميگيرنن. غافل از اينكه پسرها...
حقيقت اصلي دانشگاه اينه!!!
نظر تو چيه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟با من موافقي يا ....
نظر يادتون نره
باي
سلام.امروز میخوام واستون یه قصه تاریخی تعریف کنم تا به معنی واقعی
فتنه و موجوداتی که باعث فتنه می شوند پی ببرید!حتماً شما ها هم تا
حالا بار ها از خودتون پرسیدید که علت این همه فتنه در تاریخ چیه؟جواب
شما یک کلمه دو حرفیه (که من الان جرأت ندارم اسمشو بگم!) بله یک
هیولای قوی! که تازگی ها به سلاح خوفناک فمن!(همون فمنیسم) هم
مجهز شده!اما قبل از اینکه داستان امروز رو واستون تعریف کنم جهت
ملموس شدن قضیه یه شبیه سازی میکنم شخصیت های داستان رو با
واقعیات امروزی تا خوب بفهمید قضیه از چه قراره
.
.
زنها حاضره به همه مردا خیانت کنه
!!!و خامی فراوان جزو جبهه اون شدند
!!!!و اون موقع كه دانشجوي رشته فلسفه دانشگاه آپولون بود عاشق
”
گزانتيپ“ يكي از دختران همكلاسيش گرديد و هنوز چند ماهي از اينآشنايي ميمون نگذشته بود كه ازدواج مابين سقراط و گزانتيپ به
خوشي و ميمنت صورت گرفت اما چشتون روز بد نبينه از شانس ترشيده
سقراط، گزانتيپ يكي از اون زنهاي ناتوي هزار چهره بد خلق و
نامهربان از
آب در آمده و چنان بلايي بر سر سقراط حكيم در آورد كه
مرغان آسمان آتن
هفت شب و هفت روز به خاطر سياه بختي سقراط جوان اشك
ريخته و حلوا پخش مي كردند
!گزانتيپ خاتون سر كرده و
به اميد اينكه گذشت زمان و بچه دار شدن در روحيه و
رفتار سگي وي اثر
مثبت بجاي گذارد، دندان بر روي جگر گذاشته و لام تا كام صداي
اعتراضش بلند نمي شد. اما هر چه سقراط نجابت به خرج مي داد،
گرانتيپ رويش بيشتر شده و هر روز بيش از ديروز حال سقراط را
گرفته و به نحوي از انحا شكنجه روحي و روانيش مي داد،
متاسفانه يا خوشبختانه هم حضرت استاد سقراط، كاتوليك متعصب
تشريف داشته و بدين ترتيب نه مي توانستند تجديد فراش نموده و
نه قادر بودند كه عليا مخدره گزانتيپ را طلاق داده و براي هميشه
از شر ايشان رها شوند تا اينكه در روزي از روزهاي بهاري كه
جناب استاد در سر كلاس درس منطق مشغول تدريس به شاگردان
خويش بودند چشمان تيز بينشان به چهره فتان يكي از دانشجويان ترم
اولي افتاد و حالا عاشق نشو كي بشو! به قول معروف: عشق پيري گر
بجنبد سر به رسوايي زند!! جالب آنكه دختري كه قلب استاد را
ربوده و به تسخير در آورده بود كسي نبود جز ژوليت معشوقه رومئو
!!!پيرمرد هفتاد ساله آن هم استاد دانشگاه بعيد بود دست مي زد تا
بلكه نظر ژوليت را به خود جلب نموده و بعله ديگه... يك روز كت و
شلوار مخمل پسته اي مي پوشيد با جليقه جير، روز ديگر
اوركت پلنگي به تن مي كرد با كفشهاي پاشنه قيصري، روز
بعد ادوكلن «وان من شو» و «کنزو جنگل» مي زد و سرش
را با روغن نارگيل «چارلي» چرب مي كرد و چسب موی
«
پادینا» میزد، روز بعدترش هم كت تك قرمز جيگري بر تن كردهو عينك آفتابي
«Police» زده و پشت ماشين پرادوی دودرمتالیکش جلوي درب دانشگاه « تيك آف» مي زد، روزهاي
ديگه اش هم كه سيگار برگ «كاپيتان بلك» و «ماربورو فیلتر طلایی
»بر لب و كلاه كابويي بر سر بر روي موتور هوندا تك چرخ مي زد و آواز
هندي «تیکه تیکه کردی دل منو» را چهچهه مي زد! ولي تموم اين كارها
بجز اينكه مقام و مرتبت اجتماعي جناب سقراط را تنزل داده و
ايشان را نزد اهالي آتن سرافكنده و رو سياه بگرداند اثر ديگري
نداشت كه نداشت چرا كه ژوليت اصلاً و ابداً نه تنها روي خوش
به سقراط نشان نداده بلكه يك بار هم كه جناب سقراط اون
رو دعوت به بلدر چین کبابی و پاستا در رستوران «خوانسالار» واقع در
«
میدان آرژانتین اکیلو پولوس » نمود با افاده و ناز و كرشمهگوشه چشمي نازك كرده و خطاب به استاد گفتش كه
:ايش، واه واه، خجالت هم خوب چيزيه! مرتيكه كچل با يك زن
و سه تا بچه و هفتاد سال سن تازه فيلش ياد هندوستان كرده
و افتاده توي خط دختر بازي!! تو كه الان يك پات لب گوره به
جاي اين كارها بايد بري دنبال نماز و روزه تا بلكه يك كمي از گناهات
بخشيده بشه، نه اينكه بيفتي دنبال دختر مردم كه همسن
و سال دختر خودت مي مونه!!! به هر حال اين درست كه
سقراط خاطر خواه و عاشق ژوليت شده بود منتهي چون سنشون اصلاً
بهم نمي خورد و از طرفي هم سقراط كچل تمام عياري بود و
عينهو «پول برينر» و «زينال بندري» سرش را تيغ ژيلت مي انداخت و باز
هم از شانس بد سقراط، اون موقع هنوز كاشت مو و هرپيس
و كلاه گيس مد نشده بود به همين خاطر ژوليت خوشگله روز
بروز نسبت به ابراز عشق سقراط منزجرتر شده و به رومئو
علاقمندتر مي گشت! آخر الامرهم سقراط كه از دزديده شدن
قلب ژوليت توسط رومئو بد جوري آزرده خاطر نااميد شده
بود براي ژوليت پيغام فرستاد كه: اي يار بي وفا! اي شاگرد تنبل درس
عشق و عاشقي! اي گل سر سبد استان روم شرقي و غربي! سَنه
قوربان اولوم! بابا اي ولله دمت گرم! وُلك، دختر آتني كه اين قدر
نامرد نمي شه!!! ما چي چيمون از اون پسره لاغر مردني رومئو
كمتر بود كه دلت را به اون دادي و قلوه ات را به ما حواله كردي
!آخه اون بچه رپ گلابی زير ابرو برداشته ژل به سر گرفته كه
ديپلم نظام قديمش را هم به زور پارتي بازي از دست عمو
افلاطون گرفت كجاش به ما سره كه تو ما را ول كردي و
چسبيده اي به او! تازه اگه اون مدل موهاش تيفوسي
و تن تني و اتمیه، من مدل موهام كله پوستيه كه هم مدل جديدتريه
و هم ابهت و قدر منزلت آدم رو نزد برادران نئونازي بالاتر مي بره
!مثلاً من سقراطم و هفت هشت تا مدرك پزشكي و مهندسي
فاضلاب و فيزيك اتمي و شيمي محض و رياضيات كاربردي از
دانشگاههاي معتبر سرتاسر دنيا اعم از نيوجرسي، سوربن،
شيكاگو و همين دانشگاه آزاد خودمون واحد آتن مشرق
براي خودم دست و پا كرده ام، پول ندارم كه دارم، شهرت و
مقام و موقعيت ندارم كه دارم، خوش تيپ و هاي كلاس و
استاد دانشگاه نيستم كه هستم، موبايل و پاترول و ويلاي
شمال در نمك آبرود و رامسر ندارم كه دارم، هر سال شيش
هفت بار بلاد خارجه از ايران و روم و مغولستان گرفته تا ونزوئلا
و شاخ آفريقا و هلند و اسپانيا سفر نمي كنم كه مي كنم، ده پونزده
تا برج و آپارتمان دوبلكس و باغ و خونه درندشت با كليه امكانات
رفاهي اعم از سونا، جكوزي، استخر و آسانسور توي نياوران و
شهرك غرب و فرمانيه ندارم كه دارم، اون موقع تو دختره مانتو
كوتاه پوشيده رژلب ماليده به ما مي گي بريم كنار بوي اخ مي
ديم و به رومئو علاف و بيكار و دختر باز پشت كنكوري كه حتي
هنوز پول تو جيبيش را از مامان و باباش مي گيره و سابقه خلاف
و چاقو كشي و حشيش كشي و فرار از خدمت سربازي را هم
يدك مي كشه مي گي عزيز دلم؟ واي به حالت ژوليت اگه
به عشق خالصانه و بي شيله پيله من پاسخ مثبت دادي كه
هيچ و گرنه همين فردا پس فردا علاوه بر اينكه نمره پايان
ترمت در درس فلسفه و تاريخ و منطق را صفر ميدهم،
مي روم نزد مسئولان حراست دانشگاه و پرونده گودباي پارتي
رفتن هاي و بد حجابي ها و آرايش هاي غليظ و اتوزني ها و سوار
ماشين پسرهاي غريبه شدن و رابطه نامشروع با رومئو ،لات
آسمان جل بي خانواده داشتن و پاي تلفن هاي عمومي كشيك
دادن هايت را افشا مي كنم تا براي هميشه از دانشگاه و ادامه تحصيل
اخراجت كرده و بفهمي كه يك من ماست چند من كره مي دهد؟
!سقراط رسيد به دست ژوليت، اون هم نامردي نكرده و يك راست
رفت پيش رومئو و ماجرا را از سير تا پياز برايش تعريف كرده و يك
كمي هم بالاش گذاشت و شرط ازدواج با رومئو را كنده شدن كلك
سقراط بيان نمود! رومئو رگ گردني هم كه تازگي ها فيلم قيصر و
اعتراض مسعود كيميايي را توي سينما شهر فرنگ نگاه كرده بود،
كفشهايش را عينهو بهروز وثوقي وركشيده و به افتخار عشق وفادارش
ژوليت يك پياله سركشيده و چاقوي ضامندارش را برداشت و
رفت جلوي دانشگاه ادبيات و علوم انساني آتن وحالا نعره
نكش كي بكش
!علي ايحال بعد از آبروريزي مذكور و چاقو خوردن سقراط از
رومئو و قشقرق وحشتناكي كه زن نانجيب سقراط به پا كرد
حضرت استاد اجل به اين نتيجه رسيد كه ديگر نه برايش نزد
مردم آبرويي مانده و نه عزت و حيا و شرفي! به قول معروف هر چه
محبوبيت و معروفيت كه طي پنجاه سال عبادت و تعليم و تعلم
و تدريش و شب زنده داري و زجر كشيدن ها و دود چراغ
خوردن ها نزد اهالي آتن بدست آورده بود بر اثر لحظه اي
غفلت و گرفتار شدن در دام ابليس عشق نابهنگام و نابهنجار
دود شد و رفت هوا !!! به همين خاطر سقراط معظم در يكي
از شبهاي سرد زمستاني تصميم گرفت كه براي رهايي از
ننگ و رنگ كثيفي كه دامانش را لكه دار نموده بود، خودش رو
خودكشي كنه و بدين ترتيب نه تنها براي هميشه از دست آن
زن عجوزه هفت خطش راحت شده، بلكه داغ عشق ژوليت را
نيز با مرگ خويش به فراموشي ابدي بسپارد! اما از يك طرف هم
اون موقعها تنها راه خودكشي و انتحار يا طناب دار بود يا مدل
پسر عموهاي «اوشين تاناكورا» هاراگيري با شمشير و نيزه و چاقو
!خوب سقراط حكيم هم با خودش حساب كرد كه حالا بايد بگيريم
بميريم چرا اين طوري با زجر و درد بميريم، هم بخواهيم به ديدار
عزرائيل نايل شده و هم اينكه سلولهاي نحيف و عزيز بدنمون رو با
دستهاي خودمون اره اره كنيم، اين كه نشد كار؟ ناسلامتي
سقراطي گفتن، حكيمي گفتن، فيلسوفي گفتن!! بنده خدا،
سقراط هر چي دنبال يك راه صيف تر و سالمتر و بدون درد و
زجر گشت و جستجو كرد هيچ چيزي دستگيرش نشد كه نشد، از بدشانسي سقراط خان اون ايام هم هنوز قرصهاي آرامبخش مثل
ديازپام و اگزازپام و و لوراسپام و البته ترامادول! اختراع نشده بود كه با
خوردن چند تا دونه ناقابلش خيلي رمانتيك و احساسي بزنه بند دلش و
لباس خواب ابديش رو بپوشه و مثل يك بچه خوب و سر براه بره
بخوابه توي رختخوابش و خواب اون دنيا رو ببينه؟! اينه ديگه وقتي
مي گن علم چيز خوبيه بازم شماها بگين نه ثروت خوبه؟
!علي ايحال سقراط با جمع بندي مسايل فوق و تفكرات و
تدبرات خاص فيلسوفي بدين نتيجه رسيد كه اگر هم بخواد از
دست زنش، گزانتيپ خاتون خلاصي يافته و هم اينكه آبرو وعزت
واقتدارش لكه دار نشده و برو بچه هاي نازي آباد و درخونگاه و
قلعه مرغي فلورانس برايش متلك و لغز و ضرب المثل درست
نكنند كه: سقراط دستش به ژوليت نمي رسيد مي گفت كه
پيف پيف بو پيف پاف « ال جي» مي ده
!خاتمه داده به گونه ايكه، نه سيخ بسوزد نه كباب!!! البته به عنوان
تبصره و تذكر خدمتتان عرض نمايم كه عده اي از دوستان گرمابه
و قهوه خانه نزد سقراط آمده و متاسفانه يا خوشبختانه او را از نوع
مرگ امير كبير نيز ترسانيدند چرا كه اولاً امير كبير يك ناصر الدين شاه
نامردي داشت كه حكم قتلش را صادر كند و سقراط اين طور شاه
سبيلوي بي چشم و رويي كه حكم قتل دامادشان را به آساني
آب خوردن امضاء كند در اختيار نداشت. ثانياً امير كبير رگش را در
حمام فين كاشان زدند و سقراط محل اقامتش هتل هايت اتن بود
و اگر هم مي خواست كه اين گونه قرباني و فدايي راه عشق
قلمداد گردد ناچار بود كه حمام فين كاشان را از روي نقشه
جغرافيا پيدا كرده و رخت سفر به انجا ببندد كه آن هم ميسر و
ميسور نبود چرا كه هتل هايت آتن كجا و حمام فين كاشان كجا؟
تازه اون روزها كه هنوز هواپيما و قطار و اتوبوس اختراع نشده بود پس
بايستي حضرت استاد با خر و الاغ و يابو راه سفر در پيش گرفته
كه آن هم از توان آن پيرمرد حكيم زندگي سير شده خارج بود و
معلوم نبود كه تا چند سال ديگر بايستي در راه باشد آنهم به شرط آنكه
دزدها و سرگردنه گيرها راه را بر او مسدود نكرده و از سرش
تاج گل عروس درست نمي كردند؟! از همه مهمتر اينكه مرگ
امير كبير كه با بريدن رگهايش به انجام رسيد مرگي خونين و
تا حدودي خشونت انگيز و خشن مآبانه به نظر مي رسيد و
سقراط هم هيچ دلش نمي خواست كه اين چنين به ناحق نخونش
به زمين ريخته و در نهايت از فردا پس فردا از زنش هم به عنوان
تنها يادگار آن مرحوم به قتل رسيده هر روز مصاحبه شده و فيلم
و عكس گرفته شود و ايشان توي گور با سوسكها ومورچه ها و
موشها نبرد نابرابر داشته باشند و خانم خانمها هم توي بي بي سي
وان ابي سي و رويتر و آسوشيتدپرس، قهوه تلخ فرانسوي
نوش جان كرده و به ريش سقراط و باباي سقراط بخندد؟
!تازه از كجا معلوم كه فردا پس فردا همين خانم سقراط كه
شهرتي به هم زده و معروفيتي كسب مي نمود كارش
بالا گرفته و كارگردانهاي بيكار سينما كه از زور گرسنگي و
بي پولي توي جيبهاشون،شپش ها فوتبال دستي بازي مي كنند
به او پيشنهاد بازي در سري فيلمهاي دنباله دار «سقراط يك و
سقراط دو و سقراط سه و سقراط تا بينهايت و بازگشت سقراط!» را
ندهند!؟ از همه بدتر اصلاً شايد يكي از همون خارجكي هاي
بي چشم و رو براي اينكه معروفتر شده و دلارها و يوروهاي
بيشتري به جيب زده بيايد و از زن بيوه اش خواستگاري كند درست
مثل ماجراي «كندي» رئيس جمهور آمريكا كه تا ترور شد زودتر از همه
«
اناسيس» لامصب اومد و زنش «ژاكلين» را خواستگاري كرد وبعدش هم كه ديگه خوب مي دونين! ماه عسل خانم كندي و
آقاي اناسيس توي جزاير هاوايي داشتند موج سواري مي كردن
و به ترانه «زندگی بهتر از این نمیشه!» گوش مي دادن و جناب
كندي هم كه زير خروارها خاك مشغول حساب پس دادن و
بازجويي و سين سوال و جيم جواب نكير و منكر بود و اینا
!!گوناگون و متنوع جناب سقراط تصميم گرفتند كه با رفتن به نزد
جادوگري معروف از اهالي شهر آتن به نام «گل اندام باجي
»،سمي مهلك اما فوق العاده خوشمزه ومقوي گرفته شده از
نيشكر خالص «سواحل خليج خوكهاي كوباي كنوني
»به نام «شوكران» قال قضيه را كنده و با اجير كردن چند تن از
دوستان و رفقا و شفقا و شايعه و هوچي گري راه انداختن
مبني بر اينكه حضرت سقراط به خاطر اين حقيقت لامكذوب
كه «آسمان آبي بوده و لنگ هم سرخ و استقلال زلزله آبی
مي پوشد و پرسپولیس جغجغه قرمز»،در يكي از صبحهاي
دل انگيز برفي سال نمي دونم چند قبل از ميلاد دايناسور و
بعد از ميلاد اژدها، با خوردن شوكران به زندگي پر فضيلت و با عظمت
خويش خاتمه داده و اين راه عظيم و پر از راز و رمز
حقيقت جويي و حقيقت خواهي را به ساير اسلاف و
نوابغ و نوادر ديگر سپرده و
والسلام نامه تمام
!!!میخوام
بنویسم اما نمیدونم از چی انقد سوژه های مختلف تو ذهنمه انقد حرفاینگفته
دارم که نمیدونم ازکدومشون بنویسم برا همین خیلی وقتا قیدنوشتنومیزنمومثه خیلی چیزای دیگه اخر سر با یه بیخیال گفتن ساده کارو تموم میکنم
امااینبارمی خوام بنویسم از خیلی چیزا از همه ی اون حرفا که تا حالا خواستم
بگم اما نشده
پس مینویسم اما فقط از خودمنمیدونم
چرا خیلی وقته که خواب از چشام گرفته شده!!!!!!!! خستم ناارومم حس میکنم یه چیزی گم کردم اما چی ؟نمیدونم
!!چقدر سخته وقتی نمی تونی از دردات واسه کسی صحبت کنی
هیچ کسی نیست نه غمت رو کسی میبینه و نه دنیاتو کسی درک میکنه اما بازم
مثه همیشه با چن تا جمله ی الکی خودمو گول میزنمو میگم صبر کن همه چی
درست میشه
دلم میخواد برم یه جایی که هیشکی منو نشناسه
....هیچ کسی کاری به کارمنداشته.... باشه میخوام تو حال خودم باشم ...تنهای تنها...
دلم میخواد برف بباره ،راستش دلم برای راه رفتن بیمقصد زیر برف تنگ شده دلم
میخواد برم وسط یه جنگل پره برف یه کلبه ی برفی بسازم برم توش و اروم دراز
بکشم و خیره بشم به سقفش و
..... منتظر بمونم که فرشته ها بیان و منو ببرن یهجای خوب ،جایی که توش عشقو مهربونی پیدا بشه
هیچ وقت تو عمرم انقد خسته نشده بودم واقعا بریدم بدم میاد از خودم از همه ی
اونایی که برام دلسوزی میکنن،از
همه ی اونایی که فقط ادای ادمارو در میارنامابویی از ادمیت نبردن، عشق تو این دنیا هیچ مفهوی نداره.... اصلا چرا باید ادم
کسی ور دوست داشته باشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
میخوام ازدا باشم ازاد از هر قید و بند دنیایی از هر چیزی که یه جورایی بهش
میگن وابستگی، عشق فقط ی