درراه ماندگان به مقصد می رسند...کجای جاده ای؟؟

 

عزیمت میکنم خداوندا...رسیده ام که راحت بریده ام

حجم دلتنگی هایم را کرانه دادی که نجوایم را شاهد باشی

اما هیچ با خودت نیندیشیدی که تو خدایی و من فقط یک انسان

تو از من خواستی به غروب نیندیشم و تنها به فروغ خیره باشم

گفتی زیبای من در برابر خواسته هایم سکوت میکند و سفارش کردی زیبایت باشم

اما بد نبود گاهی خودت را هر چند برای لحظه ای کوتاه جای زیبایت بگذاری

گفتم خدای من او میرود اگر رفت و یادی از من نکرد من چه بر سر بریزم و تو...

تنها به لبخندی بسنده کردی و سندیت صبر بی منتها را به چشمانم وعده دادی

اما هرگز خودت را لحظه ای جای من نذاشتی که بدانی وقتی زمان استفاده از این صبر آسمانی میرسد

چه حالی دارم...!

گفتم تو که خالق زیبایی هستی و سرسبد هرچه از زیباییست الماس عشق است

تو که عاشق هر آنچه آفریدی میباشی...عشق را دوست داری و عاشقان را بیش...

تو چرا هرگز حتی یک ورق هم از دفتر دلتنگی هایم را قرائت نمیکنی؟!

گفتی هر چه بگویی میبینم و آگاهم...اما هرگز خودت را جای من نذاشتی

که بدانی وقتی با کسی سخن میگویم که فقط میبیند و گاهی هم میگوید با تو ام چه حالی دارم...

گفتم چشمانم اگر مانند یعقوب در فراق دردانه اش سپید گشت که دیگر از من چه خواهد ماند...

گفتی یعقوب اگر از یوسفش دور بود من هر لحظه کنار او بودم

اما هرگز خودت را جای من نذاشتی که بدانی اگر در فراق دردانه ای میسوزم چه حالی دارم

گفتم تا بشمارم لحظاتم تار موهای سیاه و براقم همچون دندانهایم سپید خواهد گشت

تو گفتی لحظه ها را بشمار تا وقتش رسد...

اما هرگز خودت را جای من نذاشتی که بدانی وقتی در گذر ثانیه هایم شاهد سپید شدن تدریجی

موهایم هستم چه حالی دارم

به تو گفتم از بس خیره به دروازه ی شهر گشتم شانه هایم خشکید...پس کی زمانش مهیا خواهد

گشت؟

تو گفتی زمانش را میدانی و عاشق خیرگی را بهانه میکند

اما هرگز حتی برای لحظه ای خودت را جای این عاشق بهانه گیر نذاشتی که بدانی وقتی شانه هایش

رو به مسیری بی هدف میخشکد چه حالی دارد.

گفتم از دنیا و صورتک های مخوف و بی حالش نفرت دارم و میترسم

گفتی هرگز از آنچه در کنارش زیسته ای و من مقرر گردانده ام شکایت نکن

اما هیچگاه عزم آن نکردی که لحظه ای خودت را جای من بگذاری تا حس کنی وقتی مجبورم با حس تنفر

در میان صورتک های بیحال سرگردان باشم چه حالی دارم...

خداوندا...اگر خودت را جای من و ما بگذاری و برای لحظه ای چند از تخت خدایی فاصله گیری

خواهی فهمید چه حالی دارم...آنوقت...شاید مانند من از هر چیزی دل بکنی

اگر بشر گردی و میان خیل عزیمی از تیمور ها و چنگیز ها و یزید پرورده ها قرار گیری هر آنچه میگویم

تصدیق خواهی کرد

خداوندا اگر برای اوقاتی بس خرد نیز روز و شب دروغ به گوشهایت تزریق کنند و به چشمانت سیل اشک

هرگز برای بار دوم عزم دیدن این دنیای مترسک وار را نخواهی کرد

خداوندا...تو بزرگی و چون بزرگی هرگز نمیتوانی انسان باشی

چرا که انسان کوچک و واهی است و خدایی را هرگز جایگاه این سرشت کم نخواهد بود

اما گاهی...اوقاتی چند...خودت را جای ما بگذار...میدانم دنیا را دوست نخواهی داشت...!

~ازخودم برای خدا~

 


خداوندا تنهایی که دیدن ندارد ...

تو چه علاقه ی وافری به تماشای آن داری؟...نمیدانی...نمیدانی...

خداوندا نمیدانی که چه دلتنگم...و چگونه در تاب و بیتابی سرگردان

نمیدانم این بار که به دیدنت آمده ام چه بر لب نجوا دارم که قدم های سستم را تا به آسمان ها

اینجا که عرش کبریایی تو وسعت تراشیده رسانده ام...اینبار شکوه دارم یا ...

اگر بدانی که شکوه های  من جز شکایت است و فقط درد و دل با تو ... چه میشود

شاید آمده ام تا برایت تعریف کنم...و تو مثل همیشه گوش دهی

من انسانم...اینجا زمین است ... پیش رویم سنگ و زیر پایم خاک

اینجا درختان به عرش که میرسند یادشان میرود ریشه شان کجاست...اینجا خاک را تربت نمیخوانند

اینجا با هم حرف نمیزنند...سر هم فریاد میکشند...به نفعشان سکوت میکنند و ... به خیالشان هبوط

خداوندا نمیدانی از کجا آمده ام ...

از جایی که خنجر ها تنها از پشت سر روئین تنان را زخمی میکنند

از جایی که چشمان تر همسایگان بی آلایش را نفرین میکنند...ازجایی که مانند من از هم شکایت میکنند

خداوندا ... نمیدانی مردمانش چه بسیار غرور را چون طفلی در آغوش میپرورانند

و چه بی پروا از آن سخن میگویند

اینجا پروانه ها دور شمع میچرخند و شمع ها در کمال بی حیایی بال پروانه را به آتش میکشند

خداوندا زمین غروبی دارد به وسط دریایی از خون...طلوعش هم از آن بدتر

من از جایی می آیم که اگر در بین مردمانش از برابری و برادری  سخن بگویی به تو میخندند

از جایی که نمک خورده با حقارت نمکدان را به فنا میدهند

خداوندا با هم میجنگند...نزاع و دشمنی دارند بابت یک تکه زمین...!

اهالی دولت ها را آواره میکنند برای طلای سیاه...

میکشند و کاری ندارند کودک است ... میخشکانند و نمیفهمند ریشه است...

سخن هم که بگویی سرنوشتت به ویرانی سوق میدهند

خداوندا اینجا اگر با آنان موافق باشی هم گردنت را با تیغ میزنند چه رسد منافق

اینجا شرف ارزان است...عشق دروغ است...خندیدن بی رنگ...و چهره ها پوشیده از غبار

خداوندا نمیدانی بابت ذره ای سخن منافق چگونه گلوی هم با حرس میدرند

آن چنان که بیگانه اگر ببیند خیال میکند از هم ارث پدری طلب دارند

اگر بدانی خوبها را چگونه در خفا به نابودی میکشند و بدان را در برابر

 دید همگان تا کران ها بالا میکشند

چه بگویم از این زمین گرد که سالیان درازیست ستاره ای در آسمانش به من چشمک نمیزند

تنها باشی میترسند تنها ترشان کنی و از بیم آن نابودی تو را فقط به نظاره میکشند

صلح هم که اگر در بین حیوان های این سرزمین باشد در بین انسانهایش هیچ نیست

نمیدانم چرا به دیدارت آمده ام...ولی میخواهم بگویم

این است سرزمین من زمینی که مدو ر آفریده شده است... به تو پناه آوورده ام.پناهم میدهی؟

*از خودم...برای خدا*


از خودم ...

بخاطر عطر روزهاي دلواپسي ام مينويسم...شايد فقط براي اين كه نگويي لال است


نگويي نوشتن نميداند چرند و پرند ميداند دروغ ميگويد يا كذب است


مينويسم تا تو آرام بگيري...

كه اگر روزي همه ي سوگند هايمان را به باد فراموشي دادي همين نوشته ها ، بر

 صداقت من گواهي  دهند.

مينويسم كه نگويي ننوشت...


هر گاه كه از ديدنت شنيدن و فهميدنت نا اميد و سردرگم ميشوم


هرگاه سايه ي بي تو بودن چون بختكي روزگارم را فرا ميگيرد


هرگاه از فرط تنهايي تنگي نفس ميگيرم


فقط مينويسم...مينويسم كه نگويي ننوشت


تو نيستي يا در آرامشي يا به رسم هر موجودي در گوشه ي تنهايي ات نا آرام


تو ميروي و من خيره ام كه چگونه قدم هاي استوارت روي ساحل دلتنگي هايم نقش ميبندد


تو نميداني و من فقط مينويسم


مينويسم كه نگويي ننوشت


آسمان يا بر پهنه ي وسيع بي كرانش لواي آبي رنگ را ميگستراند

 يا سكوت مرگبار سياهي ها را روي سقف دلبستگي هايم سايه ميكند


در هر حال چون اين آسمان امتداد همان آسماني ست كه سقف دلبستگي هاي ترا نيز سايه ميدهد

مينويسم...مينويسم كه نگويي ننوشت


تو نميداني چه سخت است...

چه سخت است وقتي قلم سنگدل جوهري را روي كاغذ بي روح ميرقصانم


نميداني چه سخت است

 وقتي دنبال فقط يك واژه ميگردم كه توان به تصوير كشيدن وسعت دوست داشتنم را داشته باشد


نميداني سرهم كردن اين واژه ها و تبديلشان به سطري پر از عاطفه چقدر سخت است


اما مينويسم...مينويسم كه نگويي ننوشت


تو به من بگو...وقتي نيستي

...وقتي دوري...وقتي نمي آيي...وقتي نميداني و نميخواهي كه بداني...من بايد با اين همه دلتنگي چه كنم؟


جز اين است كه بنويسم تا بعدا نگويي ننوشت؟؟؟

از خودم...


میخواهم عادت کنم...به تنهایی

شاید تنهایی بهتر بود شاید آن را بیشتر دوست داشتم.

شاید توانستم با آن بهتر کنار بیایم...شاید تنهایی مرا بهتر فهمید

نمیدانم.خسته ام.اما چون هنوز امیدی به مبنای سرشت آدمی در روحم متجلیست میل به ماندن دارم

شاید قصه ی پر غصه ی من اینبار وارد دالان های تنهایی خوابش برد

شاید بشود با این تفاسیر کمی آرام گرفت

نمیدانم...شما نیز نمیدانید...این را هم خوب میدانم که قرار نیست همه ی ما یکدیگر را بدانیم

پس چه خوب است تنهایی وقتی باورش داریم.

ما اوج میگیریم  ...مثلا انسانیم...ننگ است بیایید به روی خودمان نیاوریم که انسانیم

بیایید و کماکان گنگ باشید و برای اعمالتان بهانه بتراشید

هیچ لازم نیست گاهی هم به خودتان فشار بیاورید که خدایی ناظر بر شماست

ما روزی به هم خواهیم رسید...

حسابمان دست همانیست که اکنون تک به تک روی بند بند کلاممان زل زده است

هی با تو ام مرا نگاه کن...انسان بودن سخت است

انسان بودن درست مانند تراشیدن چهره ی کهکشان ها روی سخره ی سنگی سخت است

بگذریم...تنها بودن را دوست دارم.

لا اقل اکنون که با آن مانوسم بیشتر دوستش دارم

شما را هم به کار خود...بروید تا روزی برای بدرقه ام صدایتان کنند

آن روز یقینا اشک شما را هم باور نخواهم کرد

من هیچوقت مرده پرستان را دوست نداشته ام

*از خودم برای...هر کس که آدم بود*

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 5:15 بعد از ظهر  توسط نوشین  | 

 

 

سراغ مرا از ابرهاي پاييز بگيريد؛ از خش خش برگ ها،

احوالپرس من اگر هستيد، حالم شبيه پرنده اي است كه آوازش را از دست داده.


 گاهی درد می گیرد  ...گاهی فرو میریزد...گاهی تنگ می شود... گاهی می شکند... گاهی خالی می شود... گاهی زیر و رو و آشوب می شود در درونم... دلم را می گویم گاهی به مرز انفجار می رسد و می خواهد یکباره از هم پاره شود... و گاهی درست مثل این روزهایم، که هیچ ربطی به سیاست و مرور 10 ساله ی یک حادثه ی دردناک ندارد، همه ی این اتفاقات با هم افتند، بی حضور هیچ طبیبی...

می دانم زیاد مبارزه کرده ام همیشه، "چه گوارایی" بوده ام در نوع خود... زندگی را مثل میدان جنگ می دانسته ام و مدام برای رسیدن به خواسته هایم جنگیده ام، برای تک تک داشته هایم و برای همه ی نداشته هایی که به اندازه ی تمام آن داشته ها برایشان تلاش کرده ام، اما نشد!!! به دست نیامدند و فقط کوله باری شدند از؛ خستگی، نا امیدی و گاهی زخمهایی درمان ناپذیر و تجربیاتی پوچ که برای شانه های کوچکم سنگین بود... راست می گفت شاید... باید کمی آسوده تر زندگی می کردم شاید... کمی با جریان های تند همراه می شدم به جای آنکه برخلاف مسیر جریان دست و پا بزنم و دوباره بر گردم به سر جای اولم و باز همان زخمها و خستگی ها و ناامیدی ها... باید همه ی این سالها به حافظ که می گفت "فلک سخت گیرد بر مردمان سخت کوش" دل می دادم و مثل همه ی همین آدمهای دور و برم که مدام خوشحالند از همه ی اتفاقات زندگیشان، شاد می بودم و همه چیز را به گردن قسمت و قضا و قدر و سرنوشت می انداختم و باز شاد می شدم که اگر اوضاع بر وفق مرادم نیست، مقصر هم نیستم... باید من هم پناه می آوردم به این واژه  ها که همه ی عمر از آن گریزان بوده ام: "قضا و قدر" و" قسمت"...

 همه ی عمر جنگیده ام، با همه جنگیده ام حتی با عزیز ترین کسانم ... حتی حالا هم که می خواهم تسلیم شوم باز هم باید بجنگم... با خودم باید بجنگم... با همه ی افکارم باید بجنگم، تا شاید بالاخره راضی شوم به اینکه من اختیار دار دنیا و دیگران نیستم... به اینکه نمی توانم دنیا را تغییر دهم... به اینکه نمی توانم حتی کسی را که دوست دارم، راضی نگه دارم به ماندن... به اینکه این جسه ی نحیف دیگر توان ادامه مبارزه را ندارد... به اینکه بیشتر به زندگی، شادی، آزادی و آرامش و امنیت خودم فکر کنم و کاری به فهم دیگران نداشته باشم و راضی باشم به اینکه هر کس در حد توان خودش از زندگی لذت می برد... به من چه ربطی دارد اوضاع و احوال کنونی و آینده ی  دنیا و ایران و افغانستان و پاکستان و همه ی آدمهای دیگر...

خدا را شکر می کنم، که این کابوس ناامیدی کمی پایان گرفت... کم کم داشتم نا امید می شدم از خودم و از خدا... آرامترم از همه ی روزهایی که تا به حال داشته ام...

انگار یه جایی که آدم اساسی می شکنه و دیگه هیچ توانی نداره برای بلند شدن و هر صبح که چشم باز می کنه، از زنده بودنش و بیدار شدنش، غم تو دلش می شینه...وقتی دیگه چشمهاش مدام بارونی اند و هیچ توجهی ندارند به اینکه کجا دارند می بارند، حتی توی خیابون و کوچه و تاکسی وسط جمعیت و .... وقتی که دیگه هیچ امیدی نیست،... ، انگار فقط و فقط تو این لحظه ها، ....دستی از جنس مهربونی نوازشت می ده و دوباره بلندت می کنه... ای کاش آدمها، همون موقع هم که خیلی حالشون بد می شه، باز هم یاد همون دست مهربون بیافتند... خدا کنه هیچ دلی اونقدر نگیره که بخواد وجود نداشته باشه...خدا کنه هیچ کس نخواد تو سینه اش به جای دل حفره باشه... خدا کنه هیچ کس یه دفعه اونقدر تنهایی رو اونقدر عمیق حس نکنه...خدا کنه...

می گفت "بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم" و من در تمام این روزها نه تنها به مهتاب که به همه ی زمین و زمان بد گفته ام...باید انتخاب می کردم میان شادی و موفقیت یا غم و یاس... همه ی خط و نشانها را کشیده ام برای خودم تا بیراهه نروم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 7:15 بعد از ظهر  توسط نوشین  | 

 

 

 حالا دیگه نمیشه بخندی؟

میشه به جورابت که بوی گربه مرده گرفته بخندی ؟

میشه به دوستت که صبحانه کنسرو تن ماهی با چای شیرین میخوره بخندی ؟

میشه به اس ام اسهای بی نمک نصفه شبی بخندی؟

میشه به گم کردن دفترچه تلفنت بخندی؟

 میشه به ضایه شدن جلوی ۴ تا استاد و ۱۵۰ تا دانشجو بخندی؟

میشه به التماس کردنهای شب امتحان به درگاه باری تعالی بخندی؟

میشه به تقلبهایی که دوستت تو خودکارش جاسازی کرده بخندی؟

میشه به استادتون که سر امتحان دکمه های پیراهنش رو بالا پایین بسته بخندی؟

میشه به خنده های دوستت که بیشتر شبیه استارت ژیان می مونه بخندی ؟

میشه به رنگ لباس دوستت که رنگ هندونه ی نرسیده ست بخندی ؟

میشه به تبلیغات تبرک و حمید بخندی ؟

میشه به قبض تلفنی که بابا گفته این بار دیگه پرداخت نمیکنم بخندی ؟

میشه به پل عابری که هیچ کسی حتی از کنارش رد هم نمیشه بخندی ؟

میشه به تب فوتبال این روزا بخندی؟

میشه به تیکه های عادل فردوسی پور بخندی ؟

میشه به لبخند مونالیزا بخندی ؟

میشه به افکار تار عنکبوت بستت بخندی ؟

میشه به صدای جوجه گنجیشکایی که موقه ی سر گیجه گرفتنات سراغت میان بخندی ؟

میشه به سوسکی که تو ذهنت لونه کرده بخندی ؟

میشه به موریانه ایی که هر ورز داره یه تیکه معصومیت رو میجووه بخندی ؟

میشه حتی به نوشته های چرند من بخندی ؟



اينم از خلقيات ما ايروانيا


مهمونی می دیم اونهایی که دوست داریم و نداریم رو دعوت می کنیم. یواشکی به لباسای

اونهایی که دوست نداریم می خندیم. بعد که رفتند با دوستهای خودمونیمون می شینیم به

حرفهاشون می خندیم! توی مهمونی واسه همدیگه جوک ترکی می گیم! جوک لری می گیم!

اصفهانی ها رو مسخره می کنیم. می گیم کاشونی ها ترسواند! رشتی ها بی غیرتند!آبادانی ها

لاف می زنند!


پایین شهریها رو آدم حساب نمی کنیم! مرز بین پایین شهر و بالای شهر رو هم خودمون تعیین

می کنیم! اونها که از قلهک پایینتر رو قبول ندارند شیک ترند! شهرستانی ها هم بهتره برند جلو

 بوق بزنند! وقتی یکی از فامیلهامون شهرستان زندگی می کنه و ما یهویی از دهنمون می پره

 فوری توضیح می دیم که طرف بخاطر شغلش که مدیر فلان کارخونه است اونجا زندگی می کنه!


بشقاب و لیوانهای فرانسوی می خریم! لوسترهای ساخت چین می خریم! شکلات آیدین هدیه

 نمی بریم چون ایرانیه کلاسش پایینه!


موقعی که اتوبوس میاد حمله می کنیم! اگه اوضاع بحرانی بشه با آرنجمون می زنیم به کناریها

 راه رو باز می کنیم! آخه خسته هستیم باید زودتر بریم خونه! وقتی کسی نباشه هم همین که می

 شینیم با ماژیک پشت صندلی ها یادگاری می نویسیم که دفعه دیگه که سوار شدیم به دوستامون

 هنرمون رو نشون بدیم!


شب چهارشنبه سوری ترقه پرت می کنیم پشت پای زن همسایه که وقتی پرید بخندیم! وقتی تیم

فوتبال مورد علاقه امون توی مسابقه می بازه شیشه اتوبوس واحد رو می شکنیم! سیزده بدر

 گند می زنیم به طبیعت! یعنی همیشه اینکارو می کنیم نه فقط سیزده بدرها!


فحش خواهر و مادر می دیم! به همدیگه! به دين و مذهب! و عربها و غيره! اما تا يه مشكلي

 پيش مياد ميگيم يا فلان امام!! و در لوس آنجلس هم بيشتر سفره حضرت عباس باز ميکنيم تا

 توی تهران.


ما همه مادرزادی سیاستمدار به دنیا اومدیم اما استراتژی تک تکمون با همدیگه و با تمام دنیا

متفاوته برای همین در هیچ موردی باهم توافق نداریم و بازهم به هم فحش می دیم! سه تا که

 ميشيم پنج نظر متفاوت داريم و هممون خيال ميکنيم حق داريم.


ما به اجدادمون خیلی احترام می ذاریم! مخصوصاً داریوش و اینها! وقتی سر قبرشون میریم

حتماً یه یادگاری هم با هرچی که دستمون باشه روی در و دیواراش می کنیم!


ما امام زاده می سازیم! بعد پول می ندازیم و از امام زاده می خوایم که مشکلاتمون رو حل کنه!


ما روز عاشورا تاسوعا نذری می دیم! اما برای اینکه زعفرون گرونه روی پلو گلرنگ می

 ریزیم!


ما احتمالاً غیر از رامسر و کلاردشت جای دیگه ای از ایران رو ندیدیم اما حتماً دوبی رفتیم و

فروشگاه عرض الهدایا رو دیدیم! بی برو برگرد هم یه عکسی توی صحرا روی شنها گرفتیم که

 به همسایه ها نشون بدیم!


ما رانندگیمون حرف نداره! رانندگی بدون فحش و فضیحت برامون معنی نداره! چراغ راهنمایی

عابرپیاده، موتورسوار های آدمخور .... فقط یک کلمه از هر مورد کافیه !


ماها سینما نمی ریم و عوضش عشق می کنیم قبل از اینکه فیلم روی پرده سینما بره ما سی

 دیشو ببریم خونه!


ما - مخصوصاً لوس آنجلسی هامون- وقتی کانال تلویزیونی درست می کنیم یا هیمنطوری آب

 دوغ خیاری میارندمون توی یه برنامه ای مجری بشیم یا گزارش بدیم یا خدای نکرده به عنوان

 کارشناس حرف بزنیم از هر سه تا کلمه ای که می گیم چهار تاش انگلیسیه اونهم با هزار تا

 عشوه و ناز و غمزه شتری و صد البته تلفظ صد درصد غلط !


ماها عاشق رقص عربی هستیم! هرچی هم سنمون میره بالاتر علاقه امون به این رقص که تا

ابد یادش نمیگیریم هی بیشتر و بیشتر میشه و اصرار می کنیم که باید توی همه مهمونی ها

هنرمون رو نشون بدیم!البته دوستان خیلی اصرار میکنندا

 وگرنه ماها همه خجالتی هستیم و رقصمون نمیاد.


ما توی خیابون زل می زنیم به سینه زن ها! کوچیک یا بزرگ مهم نیست! مهم اینه که وقتی

خانومه نزدیک شد حتماً یه متلک آبدار نثارش کنیم ........ ما از اینکارا خیلی می کنیم!


به آذری ها متلک ميگيم، اونارو مسخره ميکنيم و براشون جوک ميسازيم

 ولی بهترين و مفيدترين دوستامون آذری هستن!


اما سه چیز برای ما خیلی مهمه:


یک: ما هیچ وقت اجازه نخواهیم داد که روی هیچ نقشه ای خلیج فارس به خلیج عربی تبدیل بشه!


دو: حواسمون هست که هرجا اسمی از فیلم کارتونی سیصد برده شد اعتراض کنیم نامه بنویسیم

طوماراینترنتی امضا کنیم که چرا قیافه ما ایرانیها رو اینقدر وحشتناک کشیدند!

 آخه ما ایرانیها اونقدرا هم وحشتناک نیستیم!


سه: دولت کشورمون بايد مثل دولت سوئد و نروژ باشه. دموکرات / عشقی / مهربان. با يک

شرط:


ما همون 'آدم' هايی که در بالا گفتيم بمونيم!!!

 

دو خط نوشته به قلم روانشاد علي جمال زاده اضافه كنيد


آقا داشتم باموتور مي رفتم باشگاه كه موبايلم زنگ خورد گفتم بفرماييد الو الو الووو..


، فقط فوت كرد ! گفتم اگه مزاحمي يه فوت كن اگه ميخواي با من دوست بشي دوتا


فوت كن . دوتا فوت كرد . گفتم اگه زشتي يه فوت كن اگه خوشگلي دوتا فوت كن


دوتا فوت كرد . گفتم اگه اهل قرار نيستي يه فوت كن اگه هستي دوتا فوت كن دوتا


فوت كرد آقا مارو میگی داشتم از خوشحالی شاخ که سهله دم در میاوردیم . گفتم


من فردا ميخوام برم رستوران شانديز اگه ساعت دوازده نميتوني بياي يه فوت كن اگه


ميتوني بياي دوتا فوت كن دوباره دوتا فوت كرد . با خوشحالي گوشي رو قطع كردم


فردا صبح حسابي بخودم رسيدم بهترين لباسمو پوشيدم و با ادكلن دوش گرفتم تو


پوست خودم نمي گنجيدم فكرم همش به قرار امروز بود آقا با کلی ذوق و


خوشحالی از خونه زدیم بیرون که یه دفه تو راه دوست دخترمو دیدم گفتم


سلاااااااااام گفت اگه میخوای بزنمت یه فوت کن اگه نمیخوای دو فوت کن....

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 11:45 قبل از ظهر  توسط نوشین  | 

سلام به دوستم

سلام به دوستی که ازم می ترسه

سلام به دوستی که دوستم داره

و شادی را با شادی میاره

سلام به اوای سارها که نوید بهار اند

سلام به شقایق ها که نشان عاشقی زمین اند

و سلام به چشمان قهوه ایی

و سلام به صبح ازادی

به خاطر تاخیرام عذر میخوام

میخوام تو این پست همه رو جبران کنم قول بده تا اخرشو بخونی

خب اول از همه میخوام واستون بگم که چرا همه میگن دخترا از پسرها بهترن:

به چن دلیل:

۱-اگه آی کیوت در سطح پهن هم باشه زرت و زورت واحد پاس میکنی !به ياري يوگي و دوستان

۲- هر موقع اراده کنی با یه ماشین کولر دار میری هر قبرستونی که میخوای !

۳- اگه شبیه بچه کرگدن هم باشی همیشه یه پسر خل و چل پیدا میشه که بهت شماره بده !

۴- بالاخره یه چيزي میتونی بمالی به اون تركيب که چروکا معلوم نشه !

۵- میتونی به این قضیه افتخار کنی که وقتی میری تو روم چت ، کلی ? asl میفرستن واست !

۶- هر چقدم بد هیکل باشی بازم واست لباس پیدا میشه ! حتي اگه خرس باشي

۷- تو اورکات عکس ننه بزرگتم بزاری همه Add ات میکنن ! واسه سر كار گذاشتنت

۸- همیشه میتونی ثابت کنی که با هیچ کسی رابطه ای نداشتی !

۹- بدون دلیل وبلاگت روزی کلی بازدبد کننده داره !

۱۰- تو ورزشگاه آزادی رات نمیدن وگرنه تو بازی با آلمان حتما میمردی !

۱۱- اگه ماشینت پنچر شد یا بنزین تموم کردی ، مطمثن باش یه نفر پیدا میشه کمکت کنه!

۱۲- هر موقع كار بد بكني همه داداشتو نگاه ميكنن.

سیزده شو دیگه تو باید بگی ...

 


حالا یه حقیقت دیگه ،میگن حقیقت تلخه البته اگه حس چشاییت کار کنه!!!!

مرد پنجاه سال پیش:های زن اون تبر منو بیار هیزم تموم شده

مرد چهل سال پیش: زن اون صبونه منو حاضر کن باید برم حجره

مرد سی سال پیش: زن نیگاه کن مامورا رفتن؟ تظاهرات دیر نشه

مرد بیست سال پیش: خانوم من میرم سر کار آژیر قرمز زدن سریع بدو طرف پناهگاه

مرد ده سال پیش: خانوم من میرم کارگاه برا ناهار یکم دیر میام اضافه کاری دارم

مرد تازه متاهل شده این دوره: عزیزم اون کیفمو بیار باید برم شرکت برا ناهار دیر میام وقت آرایشگاه گرفتم

جوون این دوره: مامان ناهار چی میزاری؟ بااابااااا پول داری بهم بدی؟ با بچه ها می خوایم بریم بیرون

جوون ده سال دیگه: ...
جوون سی سال دیگه: ...(بنگ!!!(

همینه که هست ششششششششش بور کنار خیس نشی

 


اینجا که دنیا اسمشه غربت نشینی رسمشه با ما که دل پاکیزه ایم گویی

همیشه خصمشه دنیا یه روز خودکشیه.یه روز پر از دلخوشیه اما برای

من فقط یه تابلوی نقاشیه. عشق های بی دست و پا یخ زده در دست های

ما ای روزگار ما زنده ایم نفس نکش به جای ما ای ادما بسه دیگه این

برزخه یا زندگی موندیم جدا از هم دیگه فقط به جرم سادگی ....


 

یه چیز دیگه

اقا کلی مطلب نوشتم . کلی سربه سر این خانومای بی شوهر گذاشتم

ولی حیف وصد حیف که این اینترنت لعنتی زد و هنگ کرد . اعصاب منم بهم ریخت اما

من که از رو نمیرم دوباره می نویسم

میخوام چن تا سوال چهار گزینه ای برای خانومای بی شوهر بزارم (اصلا نمیخوام

بخاطر دل بعضی خانوما کلمه ترشیده رو بکار ببرم) خب هرکس بتونه تا اخر این هفته

بیشترین پاسخ صحیح وصادقانه را بدهد یک شوهر پاستوریزه و چشم پاک و نجیب(که اگه دیدینش سلام منم

 بهش برسونین) بصورت کادو پیچ در منزل تحویل خواهد گرفت

سوالات به شرح ذیل میباشد:

ـ یافتن شوهر خوب در این دوره زمونه مثل :

الف : یافتن آب در کویر لوت

ب : یافتن خورشید درشب

ج محال است

د : غیر ممکن است

۲ ـ پیشنهاد ازدواج یک خانوم به یک پسر بستگی به :

الف : جنبه اقا پسر

ب: اجازه بزرگترا

ج : اجازه مامان جانشون

د : گزینه ج

۳- کدام ضرب المثل صحیح است :

الف : شوهر را هروقت از اب بگیری مرده است

ب: یک شوهر خوب به ز هزار دوست پسر مخ معیوب

ج : عروس را به خانه شوهر راه نمیدادند جهاز به دامنش بسته بود

د : توانا بود هرکه شوهر دار بود

۴ ـ رابطه شما با مادر شوهر و خواهر شوهر:

الف : خیلی خوب

ب: عالی

ج: مردشور جفتشونو ببره

د : الهی زیر خروار خاک برن

بقیه اش باش واسه بعد اقا تا همین جاشم کلی ریسک کردم اینارو نوشتم تا فردا ترورم نکن خیلی شانس اوردم

اینم یه شعر طنز از یه از یه دخمل خانومه خوش برو روی تقریبا سن مامان بزرگم

روزها فکر من این است و همه شب سخنم ....که چرا فارغ از آن شوهرک خویشتنم .

ز کجا آمده ام ؟ آمدنم بهر چه بود ؟ ....به کجا میرم آخر که کنون پیرزنم ؟

نه دگر موی سیاهی و نه دندان سپید....که شده رخت عروسیم لباس کفنم .

از غم دوریش انگار مخم تابیده ....دوش در خواب بدیدم که زن مش حسنم .

حسرت ماه عسل بر دل من ماند که ماند ....همه شد فکر جدیدم که به صحرا بزنم .

از سر ناخن من شصت هنر میریزد...سالها پیش زدم طرح ثمین پیروهنم ....(مراد پیراهن عروسیه)

چو ببینم که به دنبال زن است پیر عزب ....همه از شوق بریزد کف و آب دهنم .

علتش زشتی روی است که من بی شویم ....تیغ جراح بر آن گنده دماغم بزنم .

بار الاها تو خودت چاره مسکینان باش ....کز سر شکر چنان عربده مستانه زنم .

 


حرف اخر

دوست دارم :جمله ی کوتاهیه که خیلی وقتا یادمون میره به یه دوست به مامان بابا یا به ...بگیم انقد امروزو فردا میکنیم که گذر زمان از ما چیزایی رو میگیره که تازه متوجه حضورشون شدیم!!!!!!!تازه متوجه میشیم که چقد برامون با ارزشو مهم بودن و ما براحتی از دستشون دادیمو تا اخر عمر در این حسرتو غصه بسر میبریم که چرا زمانو از دست دادیم

چرا امروزو فردا میکنی؟شاید زندگی دیگه به تو این فرصتو نده انتخاب با خودته میتونی همین امروز بهشون بگی که دوستشون داری که چقد خوشبختی که اونارو داری ویا میتونی تو حسرتشون همیشه خودتو سرزنش کنی که چرا فرصتو از دست دادم!!!

که چرا چشای مادر بزرگو که به در خیره مونده بود تا بیامو دست به موهاش بکشمو،پیشانیشو ببوسم و بگم دوست دارم رو به همین راحتی از دست دادم.من منتظر فردای بودم که هیچ وقت نیومدو امروز بر جسد بیجانش نشستمو دارم اشک میریزم که چرا دیر اومدم که چرا چشای مادر بزرگو تو انتظار گذاشتم

شاید می خوایم بارو کنیم که واسه همیشه زنده خواهیم بودو هیچ وقت فرصتامون تموم نمیشن یا اینکه منتظر روزی هستیم که بلاخره به اونایی که دوست داریم بگیم که چقد دوسشون داریم علت هر چه هست اکثر ماها بیش از اندازه منتظر میمونیم خیلی وقتا با چش بستن از ابراز احساساتمون ،رفتاری مخالف اون رو نشون میدیم یا وانمود میکنیم که هیچ احساسی وجود نداره اما خیلی زود پشیمون میشیمو خودمونو سرزنش میکینم

به هر حال بهتره تا دیر نشده شروع کنیم اگه خجالتی تر از اون هستیم که تلفن بزنیم میتونیم به جاش یه نامه ی صمیمانه بنویسیم در هر صورت بعد یه مدت متوجه میشیم که مطلع کردن دوستاتون از اینکه دوستشون داریم کار چندان سختیم نبود در عوض خیلیم لذت بخشه و احساس رضایت خاطر میکنید

از دوست داشتنو عشق روزیدن به دیگران لذت ببرید.از عکس العملشون مظطرب نباشید گفتنیارو باید گفت .فقط سرا پا عشقو مهر باشید و بذارید دستای گرمتون گرما بخش دستای سردی باشه که به انتظار شما نشسته

خوشبختی رو نمی توان وام گرفت
خوشبختی رو نمی توان برای لحظه ای نیز به عاریت گرفت

خوشبختی رو نمی توان دزدید

نمی توان خرید

نمی توان گدایی کرد

پرنده سعادت دیگران رو نیز نمی توان به دام انداخت

به خانه خویش آورد در قفسی محبوس کرد

به امید باطلی به خیال خامی

خوشبختی گمان می کنم تنها چیزی است در جهان که فقط با دستهای طاهری که به راستی خواهان آن است ساخته شود

واز پس اندیشیدن طاهرانه..........

چشاتو ببندو فکر کن که میشه از نو شروع کرد

مثه خورشید بعد مردن دوباره میشه طلوع کرد

چشاتو ببندو فکر کن به ته خط نرسیدیم

روشنی تو قلبمون هست هنوزم پر از امیدیم

چشاتو ببندو فکر کن میشه کینه رو رها کرد

میشه از گذشته رد شد ، غمو از سینه جدا کرد

چشاتو ببندو فکر کن زیادم دنیا سیا نیست

میشه پیدا کرد تو دنیا کسی رو که بی وفا نیست

چشاتو ببندو فکر کن که چقدر تنهایی سخته

تو کویر دل آدم همدلی یه تک درخته

چشاتو ببندو فکر کن میشه بشکنی غرور و

تو دلت بجای نفرت بزاری عشق و سرورو

چشاتو ببندو فکر کن که هنوزم میشه خندید

میشه با یه کم تحمل میوه ی خوشبختی رو چید

چشاتو ببندو فکر کن که هنوز اول راهیم

من و تو آره من و تو واسه هم یه تکیه گاهیم

چشاتو ببندو فکر کن ......

چشاتو بستی ؟خب تا زمانی که مطمئن نشدی که دیدت عوض شده

چشاتو باز نکن حتی اگه تا اخر دنیا هم طول بکشه

 


 

 

من می توانم از شقایق پل بسازم ***در شهر رویا خانه ای از گُل بسازم

خورشید را از آسمان پایین بیارم ***تخم کبوتر را کــــــــــــف دریا بکارم

من دوست دارم عکس خود را کج بگیرم ***ساق گلی را که شکسته گچ بگیرم

شبها بخوابم در قفس پیش قناری ***راه دبستان را روم با خر سواری

من مهربانم با پرستو با قناری ***با غول جادو میروم قایق سواری

هنگام باران میزنم فریاد شادی ***پیراهنم را می نهم در جامدادی

کیف و قلم را میگذارم توی قوری ***چایی برایت می پزم در ظرف توری

من روی بال مرغ رویا می نشینم ***از ناشدن ها قصه ها می آفرینم

من شاعرم احساس خود را می فروشم ***من مثل کوهم بی صدا و پر خروشم 

 

 روزو روزگار خوش

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 1:15 بعد از ظهر  توسط نوشین  | 

 

اره ديگه دلم گرفته

خوب گرفته ديگه ،حقم داره توم جاي من بودي دلت ميگرفت

از چي گرفته ؟

از همه چي اما بيشتر از خودم دلگيرم

بعد.......

از همه ي ادمايي كه زبونشون بيشتر از مغزشون كار ميكنه

از كسايي كه اختيارشون دست خودشون نيست

از دانشجوياني كه دانش جو نيست

از تمام کرهايي که سمعکهايشان مارک مصلحت خورده

از انسانهاي ارزان قيمت

از اعتقادهاي حراجي

از حرفهاي مفت

از وعده هاي سر خرمن

از ناديدني هاي ديدني!

از صورتهايي که بوم نقاشي اند

از متهماني که شاکي اند

از تمام کساني که رسالت خون رو تنها در رساندن اکسيژن به سلولها مي دونند

از تمام خونهايي که رنگين ترند

از آنان که آزادگي را در اسارت بي بند و باري به بند مي کشند

از سياستمداران بي دين

از متدينين بي سياست

از تمام اونايي که دين و سياست رو از هم جدا مي دونند

از آنان که شهدا رو در موزه گذاشتن

از آنان که در هر ميداني دم از استقلال و پيروزي مي زنند الا ميدان جنگ

از عروسکهاي بالماسکه

از وطن دوستان وطن گريز

از زنان مرد صفت

از مردان زن صفت

از همه آنان که شهدا را براي تيراژ مي خواهند

از همه آنان که« نون والقلم و ما يسطرون» را نان تفسير مي کنند

از راي هاي ممتنع

از تمام آناني که بين نماز و نرمش تفاوتي قائل نيستند

از همه چيز داران بي همه چيز

از امانت داران خائن

از کفهاي روي آب

از زنگارهاي روي آينه

از مسلمانان مسلمان کش

از پشتهايي که هميشه رودر روي خصم اند

از آناني که بي حجابند

از آنان که خود حجابند

از بلاهايي که از دماغ فيل نازل شده اند

از آنان که ديروز را ديدند

و امروز را در حسرت ديروز به ديروزي تبديل مي کنند

که فردا حسرتش را خواهند خورد

از آنان که چشم به فردا دوخته اند و امروز را فراموش کرده اند

از آنان که پرچمند اما بيرق و علم نيستند

از من که منم، از تو که تويي، من و تو که ما نيستيم و ما که فناي در او نيستيم...

از خنجرهايي که بر پشت مي نشيند

از آنان که ني را به گيتار مي فروشند

از آنان که با شنيدن نام « خردل» به ياد چاشني غذا مي افتند

از آنان که با شنيدن نام « موج» تنها به ياد جزاير هاوايي مي افتند

از آنان که نمي بينند و مي گذرند و از آنان که مي بينند و مي گذرند

از آنان که از آب زلال آب مي خورند و از آب گل آلود نان

از تمام مجذوبين باغهاي سبز که هيچ گاه توي باغ نيستند

از سگهاي بي وفا

از اسبهاي نانجيب

از خروسهاي بي دم

از مورچه هاي تنبل و بي کار

از زنبوراني که همه چيز دارند الا عسل

از کلاغهاي بي حيا

از قلندراني که از قلندر بودن تنها سر تراشيدنش را بلدند

از اشتراني که از شتر بودن تنها کينه ورزيدنش را ياد گرفته اند

از خرسهايي که از خرس بودن تنها بخل ورزيدنش را فرا گرفته اند

از گاوهايي که هيچي ندارند الا دو شاخ

از شتر مرغها که نه مي برند و نه مي پرند

از آنان که درد دلشان را به درد شکمشان فروخته اند

از آنان که حضور همه کس را حس مي کنند جز خدا

از آنان که از همه شرم مي کنند جز خدا

ازرفیق

از نارفيق

از تويي كه داري دم از رفاقت ميزني اما جز نارفيقي ازت چيزي نديدم

از آنان که بازي مي دهند

از آنان که بازي مي خورند

از بازي ها! از بازي ها! از بازي ها!

از زندگي از زندگي

از همه چي

از همه چي

 

ان کس که خدا را به جنانی بفروشد

موسای نبی را به شبانی بفروشد

هر کس که هنر بخشد و گوهر بستاند

صد سود کلان را به زیانی بفروشد

افسوس بر ان مرد خردمند که روزی

اندیشه ی خود را به گمانی بفروشد

بر پیکر خود جامه ی صد ننگ خریده است

ان کو شرف خویش به نانی بفروشد

از مرد هنر بندگی خواجه چه زیباست

زشت است که خود را به جهانی بفروشد

زان دوست که یک لحظه تو را پاس ندارد

بگریز به یکدم که به انی بفروشد

دلبسته ی آزست نه دلداده ی معشوق

انکس که خدا را به جنانی بفروشد

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 7:41 بعد از ظهر  توسط نوشین  | 

دوستان سلام

بلاخره تونستم اپ كنم

دلم واسه همتون تنگ شده بود ممنون از نظراي خوشگلتون بازم منو شرمنده ي خودتون

كردين

براتون چن تا مطلب جلب اوردم ايشالله كه خوشتون بياد

راستي

با روزه ها چيكار ميكنيد ؟سعي كنيد باهاشون كنار بياد خب معلومه كه الانم روزه اييد اره ؟خدا

قبول كنه اما خودمونيما يه وقتايي ادم از يه جاهاي سر در مياره كه انگار ماه رو با روزهاش

قورت دادن انگار نه انگار كه رمضونه خب ما كه مسول اونا نيستيم هر كي خودش صلاح

خودشو بهتر ميدونه مام براشون دعا ميكنيم

بريم سر مطلبمون

.

 

/JH'1 FHJ3J

ديوار نويسي

/JH'1 FHJ3J

دیوار نویسی دانشگاهی:

!!!!!!!!!!امروز چقدر ناز شدی تو!

 

خدایا چرا روستای ما اینقدر کوچک است

 

من مسؤلیت ترور آشپز سلف رو به عهده می گیرم

 

جناب آقای استاد فلانی! روای[...]

 

مرده شور هر چی بچه تهران سوسول را ببرد!!!!!!

 

چرا نمی فهمی دوست دارم الاغ

!!

هر کس این دیوار نوشته را بخواند خر است!

خدایا پوسیدم تو این خوابگاه!

کنه آرگاس به صورت .....تولید مثل می کند

!

دیوار نویسی پادگانی:

- جناب سرهنگ !به مادر محترم سلام مرا برسان

- چون می گذرد غمی نیست

- یادگاری از رجبعلی دست بیل اعزامی از قربیل آباد خپل

- ژیلا خواهش می کنم برای من صبر کن!(هوووووو)

- این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست

- این آش چه زیباست ولی آش ننم نیست!!!

- اگه اضافه خدمت نخورده بودم شش ماه پیش ترخیص شده بودم

- وقتی گلنگدن عشقم را کشیدم و به سمت تو شلیک کردم

- جا خالی دادی !خیلی نامردی!!!

- چیست این افسانه ی هستی خدایا چیست؟؟

- خدایا کف کردیم از بی سیگاری!!

- اینجا جایی است که خر وارد می شوی و آدم از آن بیرون می روی!

- می خواهم فرار کنم ولی جرأتش را ندارم.

- لعنت به برجک نگهباني.

پاسبخش خ... ترین موجود روی زمین است!

- تف به اين زندگي!!

حالا

دیوار نویسی مدرسه دخترانه:

 

!!!دارم عاشق می شم عاشق

مادر!پدر!چرا نمی فهمید من بزرگ شده ام( تو رو خدا ، جون من ...ديگه)

 

اخرشهTel:-09125608502

 

برادر نگاهت را...

 

فرامرز آخه تو کی حبست تموم می شه؟

 

چرا باید تو مدرسه دختروونه حجاب داشته باشیم؟(واسه ی آبدارچی)

اخه چرا بايد درس بخونيم؟؟؟؟؟

لعنت بر درس شيمي

مردشور هر چي دبير بد اخلاقو ببره

)-الهی برادر بزرگم بره زیر تریلی 18چرخ(آمیییییییییییییین)

 

 

واما

 

علت دانشگاه رفتن دختر ها و پسرها( البته استثناهاييم داره كه مد

نظر ما اونا نيستن)

 

اگه از پسرهاي پشت كنكور بپرسيم واسه چي ميخوان برن دانشگاه جواب حقيقي نود درصد اونا

اين خواهد بود:

دختربازي


اگه از دخترابپرسيم: میگن برا انتخاب شوهر


حالا تكليف اون خانواد ي بدبخت روشنه كه جوونشون رو مي‌فرسته دانشگاه كه مثلا درس

بخونه

ميدونيد توي محيط دانشگاه چه خبره؟ نه؟ پس اينو بخونيد

سري به يكي ازخونه هاي دانشجويي پسرا ميزنيم.

سه پسر در گوشه اي مشغول پاستور بازي هستن و حسابي جر ميزنن.

اونقد حواسشان پرته كه يادشون رفته غذا بالاي اجاق داره جزغاله ميشه.

حالا سري به خوابگاه دخترها ميزنيم.

سه دختر ساعت دوازده شب:

يكشون كه دنيارواب ببره اونو خواب برده ازبيستو چار ساعت روز بيس ساعتشو خوابه

يكيشونم كه قوربونش برم مخابراتو خر كيف كرده باز داره با اون صاب مرده دل ميده و قلوه پس

 ميگره

حالا اون يكيشون

كه اگه شما ديدينش سلام مارم بش برسونين

معلوم نيس دم به ساعت كجا غيبش ميزنه هر ديقه يكي مياد دنبالش اگرم ازش بپرسي يارو كي

بوده ميگه فاميلمون بود

بابا شما چرا انقد فكرتون خرابه

.

.

 


سري به يكي از كافي شاپهاي اطراف دانشگاه ميزنيم.

يه پسر و دختر كنار هم مشغول حرف زدنن. بعد از مدتي پسره با دادن قول ازدواج دختره رو

خر میکنه و شروع

میکنن به حرفهای عاشقونه بعد از مدتي درست تو همون كافي شاپ به طور كاملا اتفاقي هر

 كدوم اون يكيو با دوس جديدش ميبينه بعد ازچن روزي

از هم جدا مي‌شن

نه كك اين ميگزه نه كك اون

حالا بريم يه سريم به داخل دانشگاه بزنيم:

سر يكي از كلاسهاي درس هستيم 4 پسر پشت سر دختري نشستن و با تلاش زياد طوريكه نه

دختره و استاد و نه بقيه دانشجوها بفهمند دارند با گچ پشت دختره مي نويسن (من خرهستم)

ماه رمضونه دانشجوها.

صابخونه ي پسرها دلش به حال اونا مي‌سوزه وبراشون سوپ ميبره.

پسرها بلافاصله سوپ رو تو ظرفي از ظروف خودشون خالي مي‌كنن و براي دخترهاي

دانشجوي همسايه مي‌برن كه بله، اينو ما پختيم. دخترها فكر مي‌كنن كه اينا ديگه آدم شدن و با

تعارف سوپ رو مي‌گيرنن. غافل از اينكه پسرها...

حقيقت اصلي دانشگاه اينه!!!

نظر تو چيه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟با من موافقي يا ....

 

نظر يادتون نره

باي

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 0:52 قبل از ظهر  توسط نوشین  | 

علت اصلی فتنه از دیدگاه تاریخ

 

 

سلام.امروز میخوام واستون یه قصه تاریخی تعریف کنم تا به معنی واقعی

فتنه و موجوداتی که باعث فتنه می شوند پی ببرید!حتماً شما ها هم تا

حالا بار ها از خودتون پرسیدید که علت این همه فتنه در تاریخ چیه؟جواب

شما یک کلمه دو حرفیه (که من الان جرأت ندارم اسمشو بگم!) بله یک

هیولای قوی! که تازگی ها به سلاح خوفناک فمن!(همون فمنیسم) هم

مجهز شده!اما قبل از اینکه داستان امروز رو واستون تعریف کنم جهت

ملموس شدن قضیه یه شبیه سازی میکنم شخصیت های داستان رو با

واقعیات امروزی تا خوب بفهمید قضیه از چه قراره

.

.

گزانتیپ:نماینده زن های سنتی و کشنده گربه دم در حجله!


سقراط:حكيم!چون هر دوتاشون هم مظلومند هم دانشمند!!!


رمئو: یه پسر ... (اسمشو نگم بهتره)! نمونه کامل کسی که به خاطر

زنها حاضره به همه مردا خیانت کنه!!!


ژولیت: دخترای ساده عشقبازی که به نازنین دل بستند و با جوانی

و خامی فراوان جزو جبهه اون شدند!!!!


و اما داستان تاریخی ما....

جونم واستون بگه كه حضرت سقراط در زمان جواني يك غلطي كرد

و اون موقع كه دانشجوي رشته فلسفه دانشگاه آپولون بود عاشق

گزانتيپ“ يكي از دختران همكلاسيش گرديد و هنوز چند ماهي از اين

آشنايي ميمون نگذشته بود كه ازدواج مابين سقراط و گزانتيپ به

خوشي و ميمنت صورت گرفت اما چشتون روز بد نبينه از شانس ترشيده

سقراط، گزانتيپ يكي از اون زنهاي ناتوي هزار چهره بد خلق و

نامهربان از

آب در آمده و چنان بلايي بر سر سقراط حكيم در آورد كه

مرغان آسمان آتن

هفت شب و هفت روز به خاطر سياه بختي سقراط جوان اشك

ريخته و حلوا پخش مي كردند!


به هر حال حضرت سقراط حدود پنجاه سالي با

گزانتيپ خاتون سر كرده و

به اميد اينكه گذشت زمان و بچه دار شدن در روحيه و

رفتار سگي وي اثر

مثبت بجاي گذارد، دندان بر روي جگر گذاشته و لام تا كام صداي

اعتراضش بلند نمي شد. اما هر چه سقراط نجابت به خرج مي داد،

گرانتيپ رويش بيشتر شده و هر روز بيش از ديروز حال سقراط را

گرفته و به نحوي از انحا شكنجه روحي و روانيش مي داد،

متاسفانه يا خوشبختانه هم حضرت استاد سقراط، كاتوليك متعصب

تشريف داشته و بدين ترتيب نه مي توانستند تجديد فراش نموده و

نه قادر بودند كه عليا مخدره گزانتيپ را طلاق داده و براي هميشه

از شر ايشان رها شوند تا اينكه در روزي از روزهاي بهاري كه

جناب استاد در سر كلاس درس منطق مشغول تدريس به شاگردان

خويش بودند چشمان تيز بينشان به چهره فتان يكي از دانشجويان ترم

اولي افتاد و حالا عاشق نشو كي بشو! به قول معروف: عشق پيري گر

بجنبد سر به رسوايي زند!! جالب آنكه دختري كه قلب استاد را

ربوده و به تسخير در آورده بود كسي نبود جز ژوليت معشوقه رومئو!!!


سقراط كه بدجوري خاطر خواه ژوليت شده بود به هر كاري كه از يك

پيرمرد هفتاد ساله آن هم استاد دانشگاه بعيد بود دست مي زد تا

بلكه نظر ژوليت را به خود جلب نموده و بعله ديگه... يك روز كت و

شلوار مخمل پسته اي مي پوشيد با جليقه جير، روز ديگر

اوركت پلنگي به تن مي كرد با كفشهاي پاشنه قيصري، روز

بعد ادوكلن «وان من شو» و «کنزو جنگل» مي زد و سرش

را با روغن نارگيل «چارلي» چرب مي كرد و چسب موی

«پادینا» میزد، روز بعدترش هم كت تك قرمز جيگري بر تن كرده

و عينك آفتابي «Police» زده و پشت ماشين پرادوی دودر

متالیکش جلوي درب دانشگاه « تيك آف» مي زد، روزهاي

ديگه اش هم كه سيگار برگ «كاپيتان بلك» و «ماربورو فیلتر طلایی»

بر لب و كلاه كابويي بر سر بر روي موتور هوندا تك چرخ مي زد و آواز

هندي «تیکه تیکه کردی دل منو» را چهچهه مي زد! ولي تموم اين كارها

بجز اينكه مقام و مرتبت اجتماعي جناب سقراط را تنزل داده و

ايشان را نزد اهالي آتن سرافكنده و رو سياه بگرداند اثر ديگري

نداشت كه نداشت چرا كه ژوليت اصلاً و ابداً نه تنها روي خوش

به سقراط نشان نداده بلكه يك بار هم كه جناب سقراط اون

رو دعوت به بلدر چین کبابی و پاستا در رستوران «خوانسالار» واقع در

«میدان آرژانتین اکیلو پولوس » نمود با افاده و ناز و كرشمه

گوشه چشمي نازك كرده و خطاب به استاد گفتش كه:

ايش، واه واه، خجالت هم خوب چيزيه! مرتيكه كچل با يك زن

و سه تا بچه و هفتاد سال سن تازه فيلش ياد هندوستان كرده

و افتاده توي خط دختر بازي!! تو كه الان يك پات لب گوره به

جاي اين كارها بايد بري دنبال نماز و روزه تا بلكه يك كمي از گناهات

بخشيده بشه، نه اينكه بيفتي دنبال دختر مردم كه همسن

و سال دختر خودت مي مونه!!! به هر حال اين درست كه

سقراط خاطر خواه و عاشق ژوليت شده بود منتهي چون سنشون اصلاً

بهم نمي خورد و از طرفي هم سقراط كچل تمام عياري بود و

عينهو «پول برينر» و «زينال بندري» سرش را تيغ ژيلت مي انداخت و باز

هم از شانس بد سقراط، اون موقع هنوز كاشت مو و هرپيس

و كلاه گيس مد نشده بود به همين خاطر ژوليت خوشگله روز

بروز نسبت به ابراز عشق سقراط منزجرتر شده و به رومئو

علاقمندتر مي گشت! آخر الامرهم سقراط كه از دزديده شدن

قلب ژوليت توسط رومئو بد جوري آزرده خاطر نااميد شده

بود براي ژوليت پيغام فرستاد كه: اي يار بي وفا! اي شاگرد تنبل درس

عشق و عاشقي! اي گل سر سبد استان روم شرقي و غربي! سَنه

قوربان اولوم! بابا اي ولله دمت گرم! وُلك، دختر آتني كه اين قدر

نامرد نمي شه!!! ما چي چيمون از اون پسره لاغر مردني رومئو

كمتر بود كه دلت را به اون دادي و قلوه ات را به ما حواله كردي!

آخه اون بچه رپ گلابی زير ابرو برداشته ژل به سر گرفته كه

ديپلم نظام قديمش را هم به زور پارتي بازي از دست عمو

افلاطون گرفت كجاش به ما سره كه تو ما را ول كردي و

چسبيده اي به او! تازه اگه اون مدل موهاش تيفوسي

و تن تني و اتمیه، من مدل موهام كله پوستيه كه هم مدل جديدتريه

و هم ابهت و قدر منزلت آدم رو نزد برادران نئونازي بالاتر مي بره!

مثلاً من سقراطم و هفت هشت تا مدرك پزشكي و مهندسي

فاضلاب و فيزيك اتمي و شيمي محض و رياضيات كاربردي از

دانشگاههاي معتبر سرتاسر دنيا اعم از نيوجرسي، سوربن،

شيكاگو و همين دانشگاه آزاد خودمون واحد آتن مشرق

براي خودم دست و پا كرده ام، پول ندارم كه دارم، شهرت و

مقام و موقعيت ندارم كه دارم، خوش تيپ و هاي كلاس و

استاد دانشگاه نيستم كه هستم، موبايل و پاترول و ويلاي

شمال در نمك آبرود و رامسر ندارم كه دارم، هر سال شيش

هفت بار بلاد خارجه از ايران و روم و مغولستان گرفته تا ونزوئلا

و شاخ آفريقا و هلند و اسپانيا سفر نمي كنم كه مي كنم، ده پونزده

تا برج و آپارتمان دوبلكس و باغ و خونه درندشت با كليه امكانات

رفاهي اعم از سونا، جكوزي، استخر و آسانسور توي نياوران و

شهرك غرب و فرمانيه ندارم كه دارم، اون موقع تو دختره مانتو

كوتاه پوشيده رژلب ماليده به ما مي گي بريم كنار بوي اخ مي

ديم و به رومئو علاف و بيكار و دختر باز پشت كنكوري كه حتي

هنوز پول تو جيبيش را از مامان و باباش مي گيره و سابقه خلاف

و چاقو كشي و حشيش كشي و فرار از خدمت سربازي را هم

يدك مي كشه مي گي عزيز دلم؟ واي به حالت ژوليت اگه

به عشق خالصانه و بي شيله پيله من پاسخ مثبت دادي كه

هيچ و گرنه همين فردا پس فردا علاوه بر اينكه نمره پايان

ترمت در درس فلسفه و تاريخ و منطق را صفر ميدهم،

مي روم نزد مسئولان حراست دانشگاه و پرونده گودباي پارتي

رفتن هاي و بد حجابي ها و آرايش هاي غليظ و اتوزني ها و سوار

ماشين پسرهاي غريبه شدن و رابطه نامشروع با رومئو ،لات

آسمان جل بي خانواده داشتن و پاي تلفن هاي عمومي كشيك

دادن هايت را افشا مي كنم تا براي هميشه از دانشگاه و ادامه تحصيل

اخراجت كرده و بفهمي كه يك من ماست چند من كره مي دهد؟!


خلاصه سرتان را درد نياورم. پس از اين كه اين پيغام و پسغام

سقراط رسيد به دست ژوليت، اون هم نامردي نكرده و يك راست

رفت پيش رومئو و ماجرا را از سير تا پياز برايش تعريف كرده و يك

كمي هم بالاش گذاشت و شرط ازدواج با رومئو را كنده شدن كلك

سقراط بيان نمود! رومئو رگ گردني هم كه تازگي ها فيلم قيصر و

اعتراض مسعود كيميايي را توي سينما شهر فرنگ نگاه كرده بود،

كفشهايش را عينهو بهروز وثوقي وركشيده و به افتخار عشق وفادارش

ژوليت يك پياله سركشيده و چاقوي ضامندارش را برداشت و

رفت جلوي دانشگاه ادبيات و علوم انساني آتن وحالا نعره

نكش كي بكش!

علي ايحال بعد از آبروريزي مذكور و چاقو خوردن سقراط از

رومئو و قشقرق وحشتناكي كه زن نانجيب سقراط به پا كرد

حضرت استاد اجل به اين نتيجه رسيد كه ديگر نه برايش نزد

مردم آبرويي مانده و نه عزت و حيا و شرفي! به قول معروف هر چه

محبوبيت و معروفيت كه طي پنجاه سال عبادت و تعليم و تعلم

و تدريش و شب زنده داري و زجر كشيدن ها و دود چراغ

خوردن ها نزد اهالي آتن بدست آورده بود بر اثر لحظه اي

غفلت و گرفتار شدن در دام ابليس عشق نابهنگام و نابهنجار

دود شد و رفت هوا !!! به همين خاطر سقراط معظم در يكي

از شبهاي سرد زمستاني تصميم گرفت كه براي رهايي از

ننگ و رنگ كثيفي كه دامانش را لكه دار نموده بود، خودش رو

خودكشي كنه و بدين ترتيب نه تنها براي هميشه از دست آن

زن عجوزه هفت خطش راحت شده، بلكه داغ عشق ژوليت را

نيز با مرگ خويش به فراموشي ابدي بسپارد! اما از يك طرف هم

اون موقعها تنها راه خودكشي و انتحار يا طناب دار بود يا مدل

پسر عموهاي «اوشين تاناكورا» هاراگيري با شمشير و نيزه و چاقو!

خوب سقراط حكيم هم با خودش حساب كرد كه حالا بايد بگيريم

بميريم چرا اين طوري با زجر و درد بميريم، هم بخواهيم به ديدار

عزرائيل نايل شده و هم اينكه سلولهاي نحيف و عزيز بدنمون رو با

دستهاي خودمون اره اره كنيم، اين كه نشد كار؟ ناسلامتي

سقراطي گفتن، حكيمي گفتن، فيلسوفي گفتن!! بنده خدا،

سقراط هر چي دنبال يك راه صيف تر و سالمتر و بدون درد و

زجر گشت و جستجو كرد هيچ چيزي دستگيرش نشد كه نشد، از بدشانسي سقراط خان اون ايام هم هنوز قرصهاي آرامبخش مثل

ديازپام و اگزازپام و و لوراسپام و البته ترامادول! اختراع نشده بود كه با

خوردن چند تا دونه ناقابلش خيلي رمانتيك و احساسي بزنه بند دلش و

لباس خواب ابديش رو بپوشه و مثل يك بچه خوب و سر براه بره

بخوابه توي رختخوابش و خواب اون دنيا رو ببينه؟! اينه ديگه وقتي

مي گن علم چيز خوبيه بازم شماها بگين نه ثروت خوبه؟!

علي ايحال سقراط با جمع بندي مسايل فوق و تفكرات و

تدبرات خاص فيلسوفي بدين نتيجه رسيد كه اگر هم بخواد از

دست زنش، گزانتيپ خاتون خلاصي يافته و هم اينكه آبرو وعزت

واقتدارش لكه دار نشده و برو بچه هاي نازي آباد و درخونگاه و

قلعه مرغي فلورانس برايش متلك و لغز و ضرب المثل درست

نكنند كه: سقراط دستش به ژوليت نمي رسيد مي گفت كه

پيف پيف بو پيف پاف « ال جي» مي ده!


فلذا تصميم گرفت كه با تقليد از فرمول مرگ امير كبير به زندگي خودش

خاتمه داده به گونه ايكه، نه سيخ بسوزد نه كباب!!! البته به عنوان

تبصره و تذكر خدمتتان عرض نمايم كه عده اي از دوستان گرمابه

و قهوه خانه نزد سقراط آمده و متاسفانه يا خوشبختانه او را از نوع

مرگ امير كبير نيز ترسانيدند چرا كه اولاً امير كبير يك ناصر الدين شاه

نامردي داشت كه حكم قتلش را صادر كند و سقراط اين طور شاه

سبيلوي بي چشم و رويي كه حكم قتل دامادشان را به آساني

آب خوردن امضاء كند در اختيار نداشت. ثانياً امير كبير رگش را در

حمام فين كاشان زدند و سقراط محل اقامتش هتل هايت اتن بود

و اگر هم مي خواست كه اين گونه قرباني و فدايي راه عشق

قلمداد گردد ناچار بود كه حمام فين كاشان را از روي نقشه

جغرافيا پيدا كرده و رخت سفر به انجا ببندد كه آن هم ميسر و

ميسور نبود چرا كه هتل هايت آتن كجا و حمام فين كاشان كجا؟

تازه اون روزها كه هنوز هواپيما و قطار و اتوبوس اختراع نشده بود پس

بايستي حضرت استاد با خر و الاغ و يابو راه سفر در پيش گرفته

كه آن هم از توان آن پيرمرد حكيم زندگي سير شده خارج بود و

معلوم نبود كه تا چند سال ديگر بايستي در راه باشد آنهم به شرط آنكه

دزدها و سرگردنه گيرها راه را بر او مسدود نكرده و از سرش

تاج گل عروس درست نمي كردند؟! از همه مهمتر اينكه مرگ

امير كبير كه با بريدن رگهايش به انجام رسيد مرگي خونين و

تا حدودي خشونت انگيز و خشن مآبانه به نظر مي رسيد و

سقراط هم هيچ دلش نمي خواست كه اين چنين به ناحق نخونش

به زمين ريخته و در نهايت از فردا پس فردا از زنش هم به عنوان

تنها يادگار آن مرحوم به قتل رسيده هر روز مصاحبه شده و فيلم

و عكس گرفته شود و ايشان توي گور با سوسكها ومورچه ها و

موشها نبرد نابرابر داشته باشند و خانم خانمها هم توي بي بي سي

وان ابي سي و رويتر و آسوشيتدپرس، قهوه تلخ فرانسوي

نوش جان كرده و به ريش سقراط و باباي سقراط بخندد؟!

تازه از كجا معلوم كه فردا پس فردا همين خانم سقراط كه

شهرتي به هم زده و معروفيتي كسب مي نمود كارش

بالا گرفته و كارگردانهاي بيكار سينما كه از زور گرسنگي و

بي پولي توي جيبهاشون،‌شپش ها فوتبال دستي بازي مي كنند

به او پيشنهاد بازي در سري فيلمهاي دنباله دار «سقراط يك و

سقراط دو و سقراط سه و سقراط تا بينهايت و بازگشت سقراط!» را

ندهند!؟ از همه بدتر اصلاً شايد يكي از همون خارجكي هاي

بي چشم و رو براي اينكه معروفتر شده و دلارها و يوروهاي

بيشتري به جيب زده بيايد و از زن بيوه اش خواستگاري كند درست

مثل ماجراي «كندي» رئيس جمهور آمريكا كه تا ترور شد زودتر از همه

«اناسيس» لامصب اومد و زنش «ژاكلين» را خواستگاري كرد و

بعدش هم كه ديگه خوب مي دونين! ماه عسل خانم كندي و

آقاي اناسيس توي جزاير هاوايي داشتند موج سواري مي كردن

و به ترانه «زندگی بهتر از این نمیشه!» گوش مي دادن و جناب

كندي هم كه زير خروارها خاك مشغول حساب پس دادن و

بازجويي و سين سوال و جيم جواب نكير و منكر بود و اینا!!


به هر تقدير پس از مشورت هاي بسيار جمع آوري عقايد و نظرات

گوناگون و متنوع جناب سقراط تصميم گرفتند كه با رفتن به نزد

جادوگري معروف از اهالي شهر آتن به نام «گل اندام باجي»،

سمي مهلك اما فوق العاده خوشمزه ومقوي گرفته شده از

نيشكر خالص «سواحل خليج خوكهاي كوباي كنوني»

به نام «شوكران» قال قضيه را كنده و با اجير كردن چند تن از

دوستان و رفقا و شفقا و شايعه و هوچي گري راه انداختن

مبني بر اينكه حضرت سقراط به خاطر اين حقيقت لامكذوب

كه «آسمان آبي بوده و لنگ هم سرخ و استقلال زلزله آبی

مي پوشد و پرسپولیس جغجغه قرمز»،‌در يكي از صبحهاي

دل انگيز برفي سال نمي دونم چند قبل از ميلاد دايناسور و

بعد از ميلاد اژدها، با خوردن شوكران به زندگي پر فضيلت و با عظمت

خويش خاتمه داده و اين راه عظيم و پر از راز و رمز

حقيقت جويي و حقيقت خواهي را به ساير اسلاف و

نوابغ و نوادر ديگر سپرده و

 والسلام نامه تمام !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 6:59 بعد از ظهر  توسط نوشین  | 

میخوام بنویسم اما نمیدونم از چی انقد سوژه های مختلف تو ذهنمه انقد حرفای

نگفته دارم که نمیدونم ازکدومشون بنویسم برا همین خیلی وقتا قیدنوشتنومیزنمو

مثه خیلی چیزای دیگه اخر سر با یه بیخیال گفتن ساده کارو تموم میکنم

 امااینبارمی خوام بنویسم از خیلی چیزا از همه ی اون حرفا که تا حالا خواستم

بگم اما نشده

پس مینویسم اما فقط از خودم

نمیدونم چرا خیلی وقته که خواب از چشام گرفته شده!!!!!!!! خستم ناارومم حس میکنم یه چیزی گم کردم اما چی ؟

نمیدونم!!

چقدر سخته وقتی نمی تونی از دردات واسه کسی صحبت کنی

هیچ کسی نیست نه غمت رو کسی میبینه و نه دنیاتو کسی درک میکنه اما بازم

مثه همیشه با چن تا جمله ی الکی خودمو گول میزنمو میگم صبر کن همه چی

درست میشه

 

دلم میخواد برم یه جایی که هیشکی منو نشناسه ....هیچ کسی کاری به کارم

نداشته.... باشه میخوام تو حال خودم باشم ...تنهای تنها...

 

دلم میخواد برف بباره ،راستش دلم برای راه رفتن بیمقصد زیر برف تنگ شده دلم

میخواد برم وسط یه جنگل پره برف یه کلبه ی برفی بسازم برم توش و اروم دراز

 بکشم و خیره بشم به سقفش و..... منتظر بمونم که فرشته ها بیان و منو ببرن یه

جای خوب ،جایی که توش عشقو مهربونی پیدا بشه

 

هیچ وقت تو عمرم انقد خسته نشده بودم واقعا بریدم بدم میاد از خودم از همه ی

اونایی که برام دلسوزی میکنن،از همه ی اونایی که فقط ادای ادمارو در میارن

امابویی از ادمیت نبردن، عشق تو این دنیا هیچ مفهوی نداره.... اصلا چرا باید ادم

کسی ور دوست داشته باشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

میخوام ازدا باشم ازاد از هر قید و بند دنیایی از هر چیزی که یه جورایی بهش

میگن وابستگی، عشق فقط یه قصه ست یه قصه ی قدیمی چیزی که تو این دوره

زمونه اگه دنبالش بگردی همه بهت نسبت دیوونه میدن واقعا عشق فقط یه

قصه ست و من بر خلاف میلم عادت نکردم تو قصه زندگی کنم برام مهم نیست که

بهم بخندند یا دربارم چی میگن......... من دیگه هیچی رو باور ندارم بدم میاد از

همه ی دنیای دوروبرم ...از ادمایی که هر صبح ازروی عادت بهم سلام میکنن و

از روی عادت بهم لبخند بیروحی میزننو از کنارم بیتفاوت رد میشن .....دلم میخواد

 برم تو یه دنیای دیگه جایی که پره از مهربونی جایی که هیشکی رو به خاطر

علاقه هاش سرزنش نمیکنن. جایی که ادماش باور دارن وقتی دل به کسی بستی

دیگه بدون اون هیچی..... فقط تو قصه هاست که اخر عاشقیا خوب تموم میشه از

 نفس کشیدن تو این هوای مسموم متنفرم متنفرم

 

بگذریم

سرتونو در نیارم

 

قبلنا دوست داشتم با همه رفیق بشم همه رو دوست داشتم فک میکردم همه مثه

خودمن ساده و بی ریا نه فک نکنین دارم از خودم تعریف میکنم نه بارو کنین من

از این عقده بازیا بلد نیستم دوست دارم همیشه واقعیتارو بگم از اینکه دارم میبینم

 همه سعی میکنن یه جورایی خودشونو جدا از بقیه فرض میکنن و هی را به را از

 خودشون تعریف بیجا میکنن خندم میگره خلاصه اینکه رفیق نذارش پای دروغ

من اهل اغراق گفتن و تعریف کردن بیجا نیستم داشتم میگفتم قبلنا همه رو دوست

داشتم چون هیشکیو نمیشناختم اما الان دیگه دلم نمیخواد با هیشکی دوست باشم!

 چرا ؟چون اینطوری بهتره میدونین همیشه تو این یه مورد کم میارم نمیدونم چه

حکمتی داره که با هر کی دوست میشم اخرش بد از اب در میاد بیخیال بابا

 

یاد جمله ی مامان بزرگم افتادم خدا رحمتش کنه همیشه میگفت ادم خوشبخت

کسیه که موقه ی مردن به اندازه ی انگشتای دستش دوست خوب داشته باشه

بیچاره خودم که تو هفت تا اسمونم یه دوست خوب ندارم نمیدونم شایدم همه خوبن

 و من بد یا من خوبمو همه بد نه اخه نمیشه که همه بد باشنو فقط من خوب

بیانصافیه پس همون دومی رو قبول میکنم همه خوبن و من بد

 

تازگیا به این نتیجه رسیدم که ادم خوشبخت کسیه که اصلا هیچ دوست

ی نداره همون بهتر که تنها باشیم خوبیش اینه که دیگه به خاطر انتخاب دوستای

 بدمون خودمون سرزنش نمیکنیم

 

بیخیال بابا

 

تورو خدا بدشانسیو میبینی دیروز کلی نشستم زور زدم بیخوابی کشیدم قید کوه

رفتنو زدم و برا اولین بار به طور جدی خودمو برا یه کنفرانس تپل مپل اماده کرده

بودم اما چی؟ شانس منه دیگه استاده نیود ،کلاس تشکیل نشد.بیچاره استادمون

بچه ها چقد دعاهای مشتی نثارش میکردن که از شرش خلاص شن اخرش

کارشون گرفت بلای هفت تا اسمون صاف اومد سر اون بیچاره نازل شد دسش

شکسته و کتفشم میگن در اومده اخی دلم سوخت مگه یه ادم چقد بلا میتونه سرش

 بیاد تازه خانوم معلم ما به این خوبی، ماهی، با نمکی، حالا نمیخوام غیبتشو بکنم

 اما به جان خودم نوبره تو همه چی پاستوریزه ی پاستوریزه چقد رسمی چقد

مقرارتی از اول کلاس تا اون ته تهاش فقط خودش صحبت میکنه اونم چه صحبت

کردنی میشینه قشنگ کلمه به کلمه از رو کتاب واسمون

روخونی میکنه اخر سرم که همه رو بیچاره میکنه ومخاشونو تلیت میکنه و برا

جلسه ی بعد کنفرانس میذاره کلاسش خیلی بیروحو سرده از اینکه مجبورم از اول

کلاس تا اخرش بشینمو اراجیفشو گوش بدم متنفرم البته نه فقط من همه ی بچه

ها ی کلاس ازش متنفرن اخه نمیدونم این چه هنرو مهارتی داشته که شده استاد

بابا تو این مملکت هیچی سر جای خودش نیس همه چی وارونس هر کی هر کیه

 اگه دست من بود این یارو رو میذاشتم توشیرینی پزی استخدام میکردم اه اخه

یکی نیس بگه....

استغفرالله کفر ادمو در میارن ای بابا حالا خوبه قرار بود غیبت نکنم فک کن حالا

 بخوام غیبت کنم چی میشه وای خدا جون منو ببخش منظوری نداشتم

 

دیگه براتون بگم

اهان بابا چرا کسی منو کشف نمیکنه کوه استعدادم به خدا من دارم اینجا حروم

میشم تورو خدا منم کشف کنید دیگه فک میکنید چی کار کردم ؟نه حدس بزنید

؟خوب باشه خودم میگم رفتم یه برنامه ریزی توپ نوشتم واسه خودم به خدا امثال

من خیلی کم پیدا میشه اینجوری نیگام نکنین این ترم دیگه تصمیم گرفتم کولاک

کنم میخوام معدل الف بشم میگی نه ؟میبینیم دیگه نه جدی تصمیممو گرفتم

میخوام روی بعضیارو حسابی کم کنم

در ضمن هر کی خواست من میتونم براش برنامه ریزی بکنم الکی نمیگم بارو

کنید برنامه ریزیای من حرف نداره ،خوب دیگه هر کی خواست فقط کافیه یه ندا

 بده سه سوت برنامشو ردیف میکنم میدم دسش جون داداش الکی نمیگم صد در

صد تضمینیه در ضمن چون دوستای خودمین واسه شما مجانیه خوب هر کی

خواست میتونه ایدیشو بذاره یا از طریق جی میلم با من در ارتباط باشه به هر حال

 ما در خدمتیم دوستان اگه قابل بدونین اینم ادرس جی میلم

 

NOOSHIN.MORADY@GMAIL.COM

 

خی دیگه مثه اینکه دارم کم کم زیادی میچرتم ینی چرت بافی میکنم بهتره برم

میدونید تنها ارزوم تو این روزا چیه ؟اینه که خدا شرهر چی ادمه بد و دودره بازو

نامردو دورنگه از رو زمین کم کنه ومام بتونیم یه نفس راحتی بکشیم الهی امین

 

دوس داشتی یه نظر مهمونم کن رفیق خوشحال میشم

 

 


دل خوش سیری نیست حرف درگیری نیست

اون که مجنون توبود دیگه زنجیری نیست

 

هم موهامو هم چشام پای تو برفی شد

اما تو عالم تو،صحبت از پیری نیست

 

هر چی گفتی ، خوندم پای حرفات موندم

توی چشمات اما ،عکس تاثیری نیست

 

مثل اول نیستی قابل حل نیستی

علتو میپرسم،میگی تغییری نیست

 

یادته اون کوچه که ازش میگذشتیم

اون در شیری رنگ ،نه دیگه شیری نیست

 

خیلی وقته چشمات دنیاشون کمرنگه

جای عشقت خالی دیگه تصویری نیست

 

نه بهونس قسمت،تو خودت توش موندی

این گناه بختو جرم تقدیری نیست

 

منم اونجور نیستم انقدر دیوونم

جلوی اسمم هم دیگه تاخیری نیست

 

دل من شمعدون بود،چشمای تو ایینه

شمدونم دل داره جنس تعمیری نیست

 

من تورو میخواستم با یه ذوق نقره

صحبتم از اسبو زین و شمشیری نیست

 

هر چی بود من کردم،خودمم میسوزم

توبرو من گفتم از تو تقصیری نیست

 

اخرین پیغامو واسه من اوردن

اون اونی که واسش کلی میمیری نیست

 

 

امیدورام خوشتون اومده باشه

یاحق

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 7:8 بعد از ظهر  توسط نوشین  | 

یه روز بهم گفت: می خوام باهات دوست بشم.اخه میدونی من اینجا

خیلی تنهام....

 

بهش لبخند زدم و گفتم: اره میدونم. فکر خوبیه . منم خیلی تنهام....

 

یه روز دیگه بهم گفت: می خوام تا ابد باهات بمونم. اخه میدونی من

اینجا خیلی تنهام....

 

بهش لبخند زدم و گفتم: اره میدونم. فکر خوبیه. منم خیلی تنهام....

 

یه روز دیگه بهم گفت: می خوام برم یه جای دور.جایی که هیچ مزاحمی

 

 نباشه. وقتی همه چیز حل شد تو هم بیا اونجا. اخه میدونی من اینجا

خیلی تنهام...

 

بهش لبخند زدم و گفتم: اره میدونم. فکر خوبیه. منم خیلی تنهام....

 

یه روز تو نامه برام نوشت: من اینجا یه دوست پیدا کردم. اخه میدونی

 من اینجا خیلی تنهام....

 

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: اره میدونم.فکر خوبیه. منم

خیلی تنهام....

 

یه روز دیگه تو نامه برام نوشت: من قراره با این دوستم تا ابد زندگی

 

کنم. اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام....

 

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: اره میدونم .فکر خوبیه . منم

خیلی تنهام....

 

حالا دیگه اون تنها نیست و از این بابت خوشحالم و چیزی که بیشتر از

 

 اون خوشحالم میکنه اینه که هنوز نمیدونه که من خیلی خیلی تنهام....

 


دخترها

!!! دخترا هیچ وقت این کارا روانجام نمی دهند یعنی عمرا انجام بدن!!!

۱.دخترا اصلا بینی ها شون رو عمل نمی کنن

 

2. هیچ وقت موهاشون رو طلایی نمی کنن مادر زادی مش شده است

 

4. هیچ وقت به هم دیگه چپ چپ نگاه نمی کنن واز حسودی نمی ترکن

 

5. تمام طلا جواهراشون اصل اصله

 

6 . هرگز قبل از ازدواج ابر هاشون رو بر نمی دارن عمرا بردارن

 

کی گفته بر می دارن نه بابا بر نمی دارن که..مرتبش می کنن

 

7. بی اجاز ه بابا مامان هیچ وقت بیرون نمی رن

 

8. به بهانه کتابخونه یا درس خوندن با دوستشون که با یه پسر نمی

رن بیرون باورکنین

 

9. انقدر خواستگار دارن که نمی دونن به کدوم جواب بدن

 

10. همیشه سر به زیرن اصلا به غریبه ها نگاه نمی کنن (کاش فقط

نگاه بود )

 

11. بعد ازدواج تازه می فهمن حروم شدن طفلی ها خونه بابا شون همه

 چی داشتن

 

12. چشماشون رو اصلا لنز نمی زارن رنگش مادر زادی سبز و آبیه و

خاکستری بنفش وزرد و قرمز و...


اینم برا پسرا که نامردی نشه

پسر ایرونی....

شما یک پسر ایرانی هستی اگر که.................

اگر که شما فروشنده ماشين باشي و در آن واحد خواننده

 

اگر که پشت سر خانومت با مادرت غيبت کني

 

اگر که به کنسرت بري ولي هيچوقت خواننده رو نبيني و همرا ه با

نوشيدني توي کريدور بايستي و دختر ها رو ديد بزني

 

اگر که هيچوقت حلقه عروسيت رو به دست نداشته باشي

 

اگر روزي 5 بسته سيگار بکشي اما به همه بگي که سيگار

نمي کشي

 

 

اگر که نوشيدني مورد علاقه تو ودکا باشه

 

اگر که حدود 35 سال سن داشته باشي اما روي سرت مو نباشه

 

اگر که هميشه برنامه تلويزيون هاي ايراني رو تماشا بکني اما

 

هميشه از برنامه بد اونها گله داشته باشي

 

 

اگر که از کسي تقاضاي ازدواج کني و اونها بخوان بدونن که تو از

یا نه؟ خودت خونه داري

 

اگه که از جی افت جدا شدی اما هنوز امارشو میگریو نمیذاری که

اون با کس دیگه ایی دوست بشه

 

اکَر که در ايران مخ پزشکي هستي اما در خارج در چلو کبابي کار

مي کني

 

اگر که 3 تا پيجر و 2 تا مبايل حمل مي کني ولي هيچ وقت کسي

بهت زنگ نمي زنه

 

اگر که ادعا مي کني که پدرت بهترين دوست شاه بوده

 

اگر که خونه نداري و هنوز بي کاري اما بي .ام. و مي روني

 

اگر که مجبوري بيشتر از يکبار در روز اصلاح کني

 

اگر که در ايران يک قهرمان 4 ستاره بودي اما حالا در واشينگتون

دي سي راننده تاکسي هستي

 

اگر که ازت سوال کنن where are you from

و تو جواب بدي که ايتاليايي اما همچنان توي دستت تسبيح داشته

باشي

 

اگر که اسپاگتي با ماست داشته باشي اما با قاشق به جون ته ديگ

بيفتي

 

اگر که توي توالت آفتابه داشته باشي و اگر نه يه بطري پلاستيکي

کارش و به خوبي انجام مي ده

 

اگر که دوستاتو براي شام دعوت کني و پيتزا سفارش بدي ولي

هنوز يه مقدار برنج اضافي دم کني

 

اگر که ادعا کنی که هيچکس بهتر از ما نمي تونه کباب درست کنه

 

اگر که سگ یا گربه داشته باشي اما اجازه ندي که داخل خونه بياد

 

خسته نباشی

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 1:10 قبل از ظهر  توسط نوشین  | 

تفاوت درس خواندن دختر ها وپسرها:

دخترها
:

بعضي از اونا واقاً مي خونند وقتي ميرن سر كتاب تا يكي دو ساعت ديگه كلشونو

از كتاب بر نمي دارند . عادت دارند زير مطالب كتاب خط بكشند كه بعدا بخونند ولي

 نمي خونند بعضي هاشون هم كه مثلا درس مي خونند كتاب جلوشونه چشمشون


هم روي كتابه ولي حواسشون يه جاي ديگست ،توي دوست پسراشون تو اينكه چه

 جوري اذيتش كنندو پدرشو در بيارند، تو باقاليا توي .............


يه عده اي هم هستند كه به بهونه اينكه مشكل دارن زنگ ميزنند خونه دوستشونو

دوستشون هم از خدا خواسته حدود يك ساعت و اندي به طوري كه اشك و دود تلفن

 در مياد براي هم قصه بي بي چساره تعريف مي كنند.


و اما پسر ها
:


يا درس نمي خونند يا وقتي مي خواند بخونند بايد حسش بياد. وقتي حسش مياد كه

 شب امتحانه . يه كم كه درس خوندند يه موردي پيش مياد و بهش خيره مي شوند

و به يه چيزي فكر مي كنند بعد انگار كه درس خوندند بلند ميشند ميرن استراحت

مي كنند بعد از يك ساعت استراحت دوباره ميرند ميشينند فكر مي كنند . وقتي

فكرشون تموم شد كتاب را ورق ميزنند يه كم براندازش ميكنند وزنش مي كنند

استخاره مي كنند براي خودشون تقسيمش مي كنند ميگند تا ساعت فلان اينقدر مي

 خونم تا ساعت فلان اينقدر بعد ميرن استراحت كنند . حين استراحت حسشون

تموم ميشه


حال ندارند برند بخونند ولي چون مي دونند فردا امتحان دارند پا ميشند ميرند سر

كتابشون.


همينجور كه مي خونند هيچي حاليشون نيست چون جاي ديگه فكر مي كنند(لازم به

 ذكر است كه هيچ وقت در هيچ موقعيتي فكر نمي كنند فقط موقع درس خوندن

فكرشون مياد) بعد از نيم ساعت دوباره ميرن استراحت، بعد سه ربع استراحت مي

 بينند خيلي دير شده .دوباره ميرنند درس بخونند اين بار مي خونند يه چيزايي هم

ياد ميگيرند ولي چيزايي كه ياد نمي گيرند را ميذارند كه فردا از دوستاش بپرسند

يه كم به معلمشون فحش ميدند مي گند اينارو درس نداده . خلاصه آخرش نميرسند

 كتاب را تموم كنند فردا ميرند ميبينند كه دوستاشون يه چيزايي مي گند كه تا حالا

به گوششون نخورده بعد اعصابشون خرد ميشه اونايي هم كه خونده بودند يادشون

ميره همين سادگي

فعلا بای

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 2:19 قبل از ظهر  توسط نوشین  | 

 

 

تو به رسم بی وفــا ها ، دلمو شکستی راحــت

ولی من نفرین نکردم ، واستم دعــا مــی کردم

تنها بودم و من امّا ، تـو رو تنهـا نمـی ذاشتم


من غرورمو شکستم ، تو دلم رو می شکونــدی

تو دلم زار میزدم من ، ولی اشکامــو ندیــدی


اولش با مهربونیت ، دلمـــو به چنـــگ اُوردی

امّا وقتی که می رفتی دلو با خـــودت نبـردی

رفتی و تنهام گذاشتی ، اولش گریه کار من شـد

توی این قسمت بازی غصه تنها یار من شـــد


روزگار صفحش ورق خُرد ، اومده اون روی سکـه

قسمت دوم بازی : تـو شـــدی همـدم غصــه

حالا که همه گذاشتن تـو رو تنها تـــوی قصـه

اومدی سراغ من باز ، ولی این دفعه با گریـــه


امّا من دیگه نه اونم که واست دعـا بـخـونـــم

واسه قلـب تـو بسوزم ، پــای عشق تو بمونم


دیگه واژه ای نمونده ، واسه از تو شعر سـرودن

دیگه هیچ دلی نمونده ، واسه بخشش و گذشتن


دیگه دیره واسه گریـه ، اومــده آخــر بـــازی

من بــرنده شدم و تو مثل یک بـازنـده باختی

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 2:16 قبل از ظهر  توسط نوشین  | 

سلام نوشینم

خوبین؟؟من که حالم خیلی خوبه...نه فکر نکنین اتفاق خاصی افتاده نه همه چیز

داره روال عادی خودش رو طی میکنه ولی من مثل همیشه نیستم احساس میکنم

تغییر کردم نه اینکه بگم کامل تغییر کردما ولی یه کوچولو تغییر کردم...یعنی تازه

داره اخلاق و روحیه ام داره شبیه آدمای عادی میشه...

از همه ی کسایی که به وبمون سر زدن بینهایت و اینا متشکرو سپاسگذارو ایناییم

 خودتون که میدونین چینا ؟منظورم چیه ؟از همه ی دوستای نازم که مارو تنها

نمیذارنو با نظرای خوشگلشون مارو دلگرم میکنن همتونو دوس داریم مخصوصا

این زندنی بند سه که دیگه جای خودشو داره

خب اگه از نظر شما اشکالی نداشته باشه میخوام یه کم در مورد اقا پسرای توپ

نه نه ببخشین خوب بحرفم میخوام یه کم از خوبیاشون بگم امیدوارم که دلخور

نشن و نظر یادشون نره

پسرا.....

1غرور دارن خوب مردن ديگه

2 عمرا"( يعني حرفشو نزن )منت نميكشن

كي گفته زن ذليلا" نه بابا اين حرفا كجا بود فقط بعضي وقتا تو خانواده ها زن

سالاريه همين زن ذليل كجا بود بابا

2با هر كدوم كلكل كردي با بد ادمي طرف شدي آبروتو ميبره ميتونه هر كاري بكنه

 خيلي استعداد دارن تا حالا كلي دوست دختر داشتن كه انداختنشون كنار

همشون هكرن بوترن همه اين كارارو كهنه كردن رفته بابا

همشون سنشون بالاي 20 ساله

تازه از هيشكي نميترسن سيگار هم ميكشن هر چند گاهي وقتا ماماني نگرانشون

 ميشه يه سيستم توپم رو سيلو يا پاترول خودشون يا كمه كم باباشون ميبندن

راستي مامي حتما" گواهي نامم داره هاااااااا+ماشين شخصي

همشون يا آهنگ متال گوش ميدن يا موسيقي بتهوون يا خيلي كم بزارن و بي

كلاس بازي در ارن موسيقي بي كلام تا نصف شب همدمشونه تازه همشونم خداي

بازيگرا و فيلماي خارجين(البته امريكا.ايتاليا.....)

بعد ديپلم دانشگاه افسري قبول ميشن ميرن شهر ديگه كچل ميشن (سربازي كجا

بود بابا سربازي اصلا" برا دختراست

پسرا عمرا"اگه بيشتر از 2 ساعت پاي تلفن كارتي وايسن

بقيه باشه براي بعد خيلي زياد از اين ويژگيهاي بارز دارن که گفتن بیش از حد

 ازخوبیاشونو اینجا صلاح نمیدونم بذارین واسه یه وقت دیگه میشینم مفصل بقیه

شو براتون میگم خب دیگه الان وقت نظر دادنه از هر چه بگذریم نظر دادن شما ها

 خوشگلتره نه خوشتره اره دیگه همون دوتاشون یکین دیگه

 گیر نده


دلم براش تنگيده ولي بهش نمي گم آخه پررو مي شه

منتظرش مي مونم هميشه ولي بهش نمي گم آخه پررو مي شه

ستاره ها رو براش مي چينم ولي بهش نمي دم آخه پررو مي شه

خيلي دوسش دارم اما..............

بهش مي گم بذار پررو بشه

در عالم مستي قسم خوردم كه اگر تنها

يك بار بگويي دوستت دارم تا آخر عمر

وفادارت خواهم ماند

عزيزم با اينكه دوستت نداشتم عاشقت شدم

هر چند مي دانم اين عشق راهي به عبث است

در ذهنم مرور مي كنم و مي بينم كه بعضي از چيزها خيلي ارزش دارند

قطره باران براي كوير ارزش داره

مرواريد براي صذف ارزش داره

خار براي گل

عشق براي زندگي

خدا براي ما

وتو براي قلبم

و من با خود مي انديشم كه آيا من براي تو ارزش دارم؟

 

**************************************

 

خب اینم یه شعر در پیت از خودم واسه ی تویه گل که الان داری اینو

 میخونی فقط تورو خدا مسخرم نکن فقط نظر بده و اشکالاشو بگو که من

درستش کنم باشه ؟اینبار دیگه روحیه مو بیشتر از این ضعیف نکنین با

صد امید و ارزو اینو گفتم کلی روش کار کردم کلی به این مخ پوکم فشار

اوردم تا شده اینپس توم  نامردی نکن و نظر بده

 

بي وفايي ديگه رسمه

 

روي قلبامون غباره

اشك ديگه اثر نداره

 

گريه هامون بي بهونست

اشكامون واسه يه پونست

 

قفلاي دلا شكسته

كفتره رو بوم نشسته

 

حرفامون همش شعاره

سهم ما شباي تاره

 

عاشقا يا همه رفتن

يا تو فكر دل شكستن

 

خوشيمون فقط يه خوابه

زندگي پر از سرابه

 

عصر اومدن تو بارون

گم شده ديگه چه اسون

 

مردن اون قناريامون

از تو كنج قفسامون

 

گم شده ديگه صداقت

سر اومد ديگه رفاقت

 

عاشقي برامون ننگه

گلامون چقد بي رنگه

 

قلبامون يه تيكه سنگه

دلامون بي ابو رنگه

 

زندگي پر از خياله

عاشقي ديگه محاله

 

سر اومد گريه وزاري

حيف شد اون همه بيقراري

 

مهربوني ديگه مرده

زندگيمون پره درده

 

غصه هم شده يه عادت

دلامون پر از شكايت

 

چشماي مثه يه بارون

برده شك از تو دلامون

 

كسي كه پر از فريبه

ديگه اون شده غريبه

 

قلباي كه شده خسته

اون ديگه هميشه مسته

 

خيليا از هم بريدن

بس كه بي وفايي ديدن

 

فردامون بدون رنگه

دلامون همش دو رنگه

 

ادما از هم گسستن

رفتن اما برنگشتن

 

زندگيمون پره غوغا

خشكيدن همه باغا

 

ماهيا تشنه ي‌آبن

چشامون مرده ي خوابن

 

بيشتر روزا سياهه

شبامون بدون ماهه

 

شاديو كنار گذاشتن

دلارو انگار شكستن

 

غم و غصه مون زياده

ديوونه هميشه شاده

 

خدا از يادمون رفته

رو دلا غبار نشسته

 

قلبامون باز بيقراره

خدا جون بارون بباره

 

كوچه هامون سوتو كورن

همه ي مزه ها شورن

 

در خونه هامون بسته

قناري باز شده خسته

 

انگاري بالاش شكسته

بس كه تو قفس نشسته

 

نه دلي نه دل ربايي

نه نگاهي نه صدايي

 

همه مردن از بي وفايي

خيلي تلخه اين جدايي

 

پر كشيدن و دويدن

فقط يه بار اونو ديدين

 

عكس چشاشو كشيدن

طعم خوشيو چشيدن

 

لباي همو بوسيدن

يا كه نه به هم رسيدن

 

همگي شده يه رويا

هيشكي نرسيد به دريا

 

كسي دستاشو وا نكرد

واسه يارش دعا نكرد

 

دل هيشكي بيدار نشد

ديگه از غصه وا نشد

 

نه طلوعي نه ظهوري

نه يه قلبه پره نوري

 

عمر خوشيا كوتاهه

زندگي پر از گناهه

 

وعده هاش همش دروغه

چشامون چه بي فروغه

 

قناري بالاش شكسته

اما هيشكي بيدار ننشسته

بچه ها شعر از خودم بود

مرسی که تا اخرشو خوندی

فعلا بای 

قربان شما نوشین

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 1:0 قبل از ظهر  توسط نوشین  | 

 

اينم يه شعرٍ به قول بعضيا مزخرف، اما به خوندنش شايد بيارزه

 

ديشب قول دادم به خودم ،خط بزنم رو هر چي نامرديه

خط بزنم رو اسم تو ،اره ديگه اينجوريه !!!



ديشب قول دادم به خودم اشكي نريزم واسه تو

غم نخورم ديگه واسه بيمهريو جفاي تو

 


قول دادم كه صبور باشم ،برات مثه قديم باشم

دلمو سر به زير كنم ، دربست واسه خودم باشم

 

هميشه من فك مي كنم تو اصلا دوستم نداري

جواب حرفامو ميدي كه يه جورايي كم نياري

 


ميخوام بشم مثه خودت مثه خودت ميفهمي كه

ترسو و نامردو دورنگ ، هر چي بگم واست كمه

 


خاطره هاتو خط زدم ميخوام كه نفرينت كنم

پيش همه زارت كنم ، سنگه روي يخت كنم



ميخوام كه حاليت بكنم بازيو من هم بلدم

زندگيتو سياه كنم پيش دلت رسوات كنم



ميخوام كه دردو بكشي ، ميخوام دلتو بشكنم

مثه دلم كه شكوندي بعدش فراموشت كنم



 

مي خوام كه حرفامو بگم ،مثه خودت با پرويي

ميخوام بهت بگم كه هيچي نيستي ، ترسويي!!!

 

بگم ديگه برو بمير ، ديگه سراغ منو نگير

خاطره هاتم جا بذار رو برگاي زرد تقدير



ميخوام بگم كه پست ترين ادمي كه ديديم تويي

تموم دنيارو برم بازم ميگم فقط تويي

 

ميخوام كه اشكت دربياد

ميخوام حرفات يادت بياد

 

ميخوام تمومش بكنم

،ميخوام فراموشت كنم

 

ميخوام بگم يه روز خوش نبيني

ميخوام بگم الهي خير نبيني


ميخوام بگم برو سفر سلامت

، ميخوام بگم که ديدار به قيامت

 

اين شعر مزخرف از خودم بود

همون نوشين


می خواهم بنویسم ......

اما نمی دانم آیا تو آنها را می خوانی یا نه؟

بر برگی از یاس شهرهای بهاری با تو بودن را می نویسم با نگاه سحر

به افق دیده ات لبخند می زنم.

سیاهی را زنگ می زنم تا وقت زودتر بگذردوتو زودتر بیایی بی تو

بودن عمر مرا به انتها می رساند

با تو بودن هم چون آتشی است که مرا در عشق تو مذاب می کند

لبخندت را هم چون آیینه ای به من بسپار تا هر دم عاشقانه با نگاه

هایتو خاکستر شود

ماه شو و مرا از نقاب سیاه شب نجات بده

چه بگویم که در تو اثر کند و تو مرا از هر چه پوچی است نجات دهی

به خیالت و نگاهت قسم که خیال مرا از تو گریزی نیست

همیشه این منم که برای پرسشی ساده پریشانم

آیا مرا دوست داری؟؟؟

**************************

بيچاره دخترا اگه خوشگل باشند ميگن عجب جيگريه ! اگه زشت

باشه ميگن کي اينو ميگيره !

اگه تپل باشن ميگن چه گوشتيه ! اگه معدبانه حرف بزنن ميگن چه

لفظ قلم صحبت ميکنه ! اگه رک و راست باشن ميگن چه بي حيا ! اگه يه خورده فکر کنن ميگن

چه قدر ناز ميکنه ! اگه فري جواب بدان ميگن منتظر بودا ! اگه تند راه بره ميگن داره ميره

سره قرار ! اگه يواش راه بره ميگن امده بيرون دور بزنه !اگه با تلفن کارتي زنگ بزنه ميگن داره با دوسته پسرش

حرف ميزنه


عشق====>سركاريه ... محبت====>تظاهره ...

مهربوني====>مسخرست ... وفا====>مرده ...

عهدوپيمون====>دلخوشيه ... عاطفه====>تموم

 

نمیخوای نظر بدی ؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 5:57 بعد از ظهر  توسط نوشین  | 

 

مي نويسم براي تويي كه به اميد يك بار ديدنت زنده ام

پس نازنينم زودتر بيا...

امروز نمي دونم از چي بنويسم به دنبال بهونه اي هستم تا باز هم مثل هميشه از تو بنويسم

ولي هرچه فكر مي كنم بهونه اي به ذهنم خطور نمي كنه

پس بي بهونه مي گم دوستت دارم دلم برات تنگ شده

كاش سرنوشت كمي دست از لجبازي برمي داشت و من باز مي ديدمت

هرچند اگر تمام عمر هم چشمان تو را به نظاره بنشينم براي من كم است

ولي لحظه اي ديدن تو مي تونه دلمو تا مدتي آروم كنه

مي دانم سرنوشت اين بار قصد مغلوب كردن منو داره

ولي فرياد مي زنم كه همه بشنوند اين بار با دفعه قبل فرق داره

مي خوام همه بدونند كه من لذت تنهايي رو به تمام لذت هاي بدون تنهايي خود ترجيح مي دم

و به قول شاعر : تنهايي گرچه كشنده است واسه من خيلي عزيزه

مي خواهم تنهايي ام را تنها با تو قسمت كنم

تويي كه خود اين تنهايي رو به من هديه دادي...

**********************

بيا با هم عوض کنيم جاي دلامونو يه بار

تا من بشم يه تيکه سنگ تا تو بشي عاشق زار

يه شب با چشم دل من عشقو تماشا بکني

خودت رو هر جوري شده تو دله من جا بکني

تا تو دچار من بشي لحظه شمار من بشي

خواب و حرومت بکنم صيد شکار من بشي

برام يه بازيچه بشي بشم تمومه زندگيت

تا پشت سر بخندم به سادگي و بچگيت

اين در و اون در بزني واسه به من رسيدن

برات يه رويا بشه منو يه لحظه ديدن

ناز دلم رو بکش ياز عشق جوابت بکن

م پر از نياز من بشي غرق عذابت بکنم

تا جون داري گريه کني تا جا داره من بد بشم

هميشه خواهشم کني هميشه دست رد بشم


تقدیم به کسانی که پرواز را می فهمند ولی دنیای بی رحم بال پروازشان را شکسته و قدرت

پرواز و فریاد را از آنها گرفته است

باشد که در روزگاران نيا مده دیدگانی بسیار نظاره گر حرفهای تنهائی این حقیر باشند . و

خلاصه این قلب شکسته بسته خویش را ،

این یادگار تازیانه های روزگار را تقدیم میدارم به تمامی سوته دلان دنیای بی رحم ....

ايا ميپذيريد ؟؟؟

واو چي شد خيلي دارم قلمبه سلمبه حرف ميزنم نه؟؟؟ اينجور حرف زدنا به من نمياد اما خوبه

نه؟ببخشيد كه زيادي موضوعو پيچوندم خودمم نفهميدم چي گفتم به بزرگي خودتون پذيراش

باشين

چن سال ديگه بايد بشينم پر پر شده عمرو ببينم؟؟؟

چن سال ديگه بايد تو دنيا روزا برنو تورو نبينم ؟؟؟

عمر مونده باقي ميخوام بشه تلافي

در عالم مستي ،در خدمت ساقي

ميگن حاله خوشيه وقتي كه مستي

ميگن بيخيالشي كي بودي كي هستي

چه حال خوشيه مستي

نه غم داره نه شكستي

من همسفر دلاي خستم

خاكم كه به زير پات نشستم

رمز و راز عشقوخوب ميدونم

من عاشقم و باده به دستم

هر شب تا به سحرپياله دستم

گفتم نكنه باده پرستم !!!

يك شب يا دو شب روتوبه كردم

ديدم نميشه دوباره مستم

ديدم نميشه دوباره مستم

ميگن حال خوشيه وقتي كه مستي

ميگن بيخالشي كي بودي كي هستي

عجب حاله خوشيه وقتي كه مستي

چه حاله خوشيه مستي

نه غم داره نه شكستي

نه غم داره نه شكستي

شعر از كي بود ؟نميدونم فهميدين به منم بگين فقط اينو ميدونم كه خيلي خوشگل بود من دوسش دارم

 

عوضش اين شعر مزخرف از خودمه

دوستان چقد لطف دارن هي را به را دارن از شعراي مزخرف من تعريف

ميكنن بابا بسه به خدا حسابي شرمنده شدم

اينم تقديم ميكنم به همه کسانی که قلبهایشان در گذر از جاده های

ناهموار زندگی نا خواسته شکسته است و تقديم به كسي كه هرگز مرا

نشناخت تا باورم كند

خسته ام آه اي خدا

خسته از هر اشنا

برده است جان و دلــــم

گويد او من يك خـــُلم

اخر اي نامهربـــان

سنگ دل ، بي مهرو جـــان

من كه دادم بهر تو

هستي و عقلو دلو

در خرابات دلم

بنگر اكنون اي گلم

در دلم تنها تويي

ساقي اين قلب تويي

منتت را از فلك

ميكشم تا كه دلك

گيرد ارام در برت

خوش به حال دلبرت

شادي اكنون از غمم ؟؟؟

باشد اي گمگشته ام

در دلت داري سرور ؟؟؟

رفته از من هم غرور

در غمم اكنون چه سود

تهمتت دل را زدود

گريه ام بي وقفه شد

بند قلبم پاره شد

اين دلم سرگشته شد

اشك چشمم جاري شد

در دلم غوغا شده

ديدنت يك خواب شده

خنده ام گريه شده

غصه ام صد چندشده

بي خرد بودم ولي

بي خردتر هم شدم

از خدا خواهم كنون

شوي از قهرت برون

كنون يك بار دگر

كمي در حالم نگر

باورم كن يك دمي

من كه گفتم مرهمي

اشك چشمم جاري شد

اما قلبت راضي نشد ؟؟؟

 

بچه ها شعر از خودم بود نظر یادتون نره

قربان شما نوشین

فعلا بای

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 11:58 قبل از ظهر  توسط نوشین  | 

سهراب : گفتي چشمها را بايد شست !

شستم ولي.....

گفتي جور ديگر بايد ديد!

ديدم ولي.....

گفتي زير باران بايد رفت!

رفتم ولي ....

او نه چشم هاي خيس و شسته ام را نه نگاه ديگرم را هيچکدام را نديد فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت : ديوانه ي باران نديده...


 

چقدر دلم ميخواد گريه كنم.... بطور رسمي به مدت چندين ساعت فقط هق هق كنم....! بدون وقفه.. و بيشتر هم براي خودم گريه كنم.. بدون اينكه به ياد كسي باشم و يا اينكه بخوام كسي به

 يادم باشه..!


چقدر دلم ميخواد فقط يه دوست داشته باشم... فرقي نمي كنه دختر باشه يا پسر .. فقط يه دوست باشه.. يه دوستي كه فقط بخاطر خودم باهام دوست باشه..

يه دوستي كه هر وقت خواستم پيشم باشه.. يه دوستي كه با هم يكي باشه.. توي همه مسائل... يه دوستي كه هر وقت دلم گرفت و دلتنگ شدم بدون هيچ نگراني بهش زنگ بزنم...

يه دوستي كه هيچ چيز ازم پنهان نكنه... فقط يه دوست... بخدا فقط يه دوست ميخوام كه توي

 اين دلتنگي ها وقتي ديگه هيچ چيزي راضيم نميكنه..نه گريه ... نه خوندن شعر و كتاب... نه

 هيچ چيز ديگه بدونم اون هست.. يه دوستي كه بدونم هميشه هست.. توي هر شرايطي.. فقط يه

 دوست ... بخدا توقع زيادي نيست...ولي هيچ كس نيست... هيچ كس....!


چقدر دلم ميخواست قدرت داشتم... اونم قدرتي كه اگه كسي خواست بهم زور بگه نتونه... آخه

بعضي ها يه جوري به آدم زور ميگن كه تو هيچ كاري نمي توني بكني در مقابلشون.. هيچي فقط

 مجبوري سكوت كني و هر چي اون مي گه بگي چشم...!‌نگيد كه ميشه..! نميشه .... بخدا بعضي

 اوقات فقط بايد تسليم بشي...باور كنيد...!


چقدر دلم ميخواست اينجا نباشم... آره !‌دلم ميخواست برم يه جايي خودم گم و گور كنم.. جايي كه

هيچ كسي ازم خبر نداشته باشه.. جايي كه آدماش بهتر از اينجا باشن... جايي كه آسمونش

 اينطوري نباشه.. آنقدر دلگير و خفه كننده ..!‌اينجا رو دوست ندارم..!


چقدر دلم ميخواست سيگار بشكم... اين روزها خيلي احساس ميكنم بهش نياز دارم..ولي

نميشه.... اصلا نميشه.. شايد هم ميشه ولي من جراتش رو ندارم...! نميدونم..!


چقدر دلم ميخواست مست باشم.. آنقدر مست باشم كه هيچ چيزي يادم نياد.. هيچ چيزي.. نه

 گذشته .. نه حال و نه .....! اصلا آنقدر مست باشم كه بميرم..!


چقدر دلم ميخواست كه يكي عاشقانه دوستم داشته باشه.. آنقدر عاشقانه كه اون دلش بخواد من

 رو ببينه و منم له له بزنم براي ديدنش و فقط کافي باشه اراده کنيم تا کنار هم باشيم..!


چقدر دلم ميخواست يكي بهم امنيت ميداد... فقط امنيت ...! يكي بهم مي گفت كه هست ... و من

ميتونم گاهي اوقات كه نياز دارم بهش تكيه كنم... فقط گاهي اوقات.. شايدم هيچوقت تكيه

نميكردم... ولي همين كه ميدونم هست باعث آرامشم ميشد...!


چقدر دلم ميخواست آنقدر محكم و مقاوم نبودم.. گاهي اوقات از اينهمه محكم بودن و مقاوم بودن

خسته ميشم.. دوست دارم گاهي اوقات ترسو باشم... ضعيف باشم.. بعد يكي باشه كه با حرفاش

بهم قدرت و نيرو بده ... و پرم كنه از انرژي چقدر دلم ميخواست

البته شما که میان بهم سر می زنین بهترین دوست های زندگیم هستین

 

بچه ها هر کی دوس داره مطالبشو تو وبم بذارم میتونه به جی میلم یه سر بزنه

اینم ادرس جی میلم

NOOSHIN.MORADY@GMAIL.COM

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 0:44 قبل از ظهر  توسط نوشین  | 

اینم یه شعر نو از خودم

 

یادت ميا دميگفتي فقط منو دوس داري

تو كنج قلبت فقط اسم منو ميذاري

 

اماحالا فهميدم اصلا دوسم نداشتي

فقط محض دلخوشيم واسم بهونه ساختي

 

يادت مياد قول دادي منو تنها نذاري

هر چي بيقته پاشي اما تنهايي ميري؟

 

حرفو حديثايي كه ميگفتي يادت مياد

اما باد هوا بود فقط يه حس فرياد

 

دلم ميخواد بدونم دليل كارات چيه ؟

فقط نگو كه بازم به خاطر خوبيه

 

با اينكه دوست ندارم غم بگيره نگاهت

اما ميگم حرفامو كه بيدار شه خيالت

 

تو خيلي وقته ديگه رونده شدي از دلم

فرقي نداره واست موندن يا كه رفتنم

 

تو دل شكستن ديگه نداري هيچ رقيبي

از مهرو از خوبيات ندارم هيچ نصيبي

 

از قصه هام نمونده به جز يه برگ سيبي

تشنه شده قناريت ، تشنه ي جرعه آبي

 

بار كه زدي تو خاكي بيچاره اين قناريت

خاطره هاشو كشتي تو قاب عكس خاليت

 

از روز ي كه تو رفتي منتظرت نشسته

درخونه شو نبسته با يه دل شكسته

 

هنوزم كه هنوزه رنگ چشات يادشه

خوندن و گفتن از تو دليل اوازشه

 

امام حيف كه تمومش فقط يه خوابو رويا س

گلاش خشكيده تو باغ اشكاش هميشه پيداس

 

تقصير اون دلشه هنوز تو ارزوهاش تها حبيبش تويي

اين چيزا كه سرش نيست تنها اميدش تويي

 

بچه ها جون هر کی که دوس دارین نظر بدین

 

**********************

فردا همین امروز است

عاشقا دروغ می گن

آدمای مهربون و با وفا دروغ میگن

اونا که می گن تا همیشه دیوونتن.بزار بی پرده بگم که به شما

دروغ می گن

اونا که میان به این بهونه ها.که اومدن از سوی شهر قشنگ قصه ها

دروغ می گن

اونا که فدات بشم تکه کلامشون شده.به تمام آسمونها .به خدا

دروغ می گن

اونا که با قسم و آیه می خوان بهت بگن تا قیامت نمیشن ازت جدا

دروغ می گن.............!!!!

..........................................................................................................

همیشه غمگین ترین و رنج آور ترین لحظات زندگی آدم

توسط همون کسی ساخته می شه که شیرین ترین و بیاد

ماندنی ترین رو برای آدم ساخته .

....................................................و اما...............................................................

ميگم حكايت ما ميگه نقل سنگ وشيشه

ميگم دلم شكستي ميگه قصه هميشه


ميگم با بی وفايي چه كنم ميگه تحمل


ميگم يا ترك من كن يا بمون ميگه نميشه


نميشه نميشه نميشه نميشه


نه روز مياد سراغم


نه شب ميشه چراغم


شباي غم كه عشقش


به دل نشونده داغم


باهاش نميشه تا كرد


نه دل ازش جدا كرد


نميشه از وجودش


توقع وفا كرد


نميشه نميشه نميشه نميشه

 

میبنید تورو خدا عجب روزگاری شده مار از پونه بدش میاومد دم لونش سبز میشد

خب دیگه من باید برم از فریبا و پی پی هم ممنونم که به وبم اومدن کلی منت گذاشتم

خواستین نظر بدین نخواستینم خیالی نیست اما اگه میشه نظر بدین

منتظر نظراتتون هستم

قربان شما نوشین

فعلا بای

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 0:33 قبل از ظهر  توسط نوشین  | 

حيف

عمر ما ادما حيف كه چه زود تموم ميشه

دلامون حيف كه خونه ي غصه ها ميشه

خوبيامون فراموش روزا ميشه

غما و غصه هامون واسه هميشه حك ميشه

بديامون زينت دلا ميشه

اشكامون واسه هميشه خشك ميشه

خنده هامون زوركي ناله هامون الكي

حرفامون درپيتي ،گريه هامون يواشكي

عمرمون واسه هميشه حروم اين روزا ميشه

دلامون روز به روز تشنه ي يه ايثار ميشه

عشقامون دروغكي ،فريادامون بي صدا

دلامون خالي ،حرفامون باد هوا

خوشيامون زودگذر ،شبامون بي ستاره

سرمون خيلي شلوغ ، دلامون پاره پاره

چشامون به انتظار ،قلبامون بي سر پناه

دستامون سوي خدا ،نگامون مونده به را ه

دلامون يه وقتايي واسه همديگه تنگ ميشه

چشامون مثه ابر اسمون ميشه

اشكامون پاك و زلال مثه اب ميشه

عشقامون يه وقتايي كمرنگ ميشه

گاهيم بين دلامون جنگ ميشه

كاسه هاي صبرمون لبريز ميشه

گلامون زير پاي همديگه له ميشه

اما باز دلامون بيقرار هم ميشه

ادم يه وقتايي تو دنياشم غريب ميشه

غصه هم گاهي مهمون دل تنهامون ميشه

ببينم ادم خوب يه همچين جايي پيدا ميشه؟

يه دلي از جنس شيشه توي دنيامون پيدا ميشه ؟

عمر ديداراي ما حيف كه چه زود تموم ميشه

حيف كه شاديامون ديگه هيچ جا پيدا نميشه

فاصله هامون يه وقتايي قد يه دنيا زياد ميشه

قصه ي ما ادما مثه قصه يميشه و گرگ صحرا ميشه

اما اي كاش كه همه مثه فرشته ميشديم

شايد اون موقه ديگه عاشق خوبي ميشديم

 

بچه ها شعر از خودم بود نظر بدین

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 10:31 بعد از ظهر  توسط نوشین  | 

. ببخش، تو رو یادم نرفته دوست من. خودم را شاید، اما تو رونه یادم نرفته.

 

سلام دوستان خسته نباشين خوب هستين ؟همه چي رو به راهه خب خدارو شكر خدا كنه كه همه چي اونجوري باشه كه دلتون ميخواد

 

بگذریم.اما اين روزا براي من اصلا روزهای خوبی نیست. یا نمی‌دانم، شاید اگر از بالا نگاه کنی، جزئی از یک کل بزرگ باشد و خوب باشد، به جا باشد.

 

این روزها دائم توی سرم سروصداست. توی خيابون نفسم می‌گیرد، توی تاکسی بغضم. و با خودم می‌گویم چقدر تلخی تو، چه طور

تحملت کنند آدمها؟

 

و دلم می‌خواد شیرین باشم، شاد، با لبخند آسوده و فراخ… این روزها خیره به آدمها نگاه می‌کنم، به دخترهای رنگی‌رنگی، به

پسرهای موآناناسی

 

این روزها برگشتنی خانه، چشمم ميافتد به صحنه هاي تكراري نگاهم می‌افتد به تیتر روزنامه‌ها، و دلم نمی‌خواهد هیچ کدامشان را

بخوانم. نمی‌خوانم. و ذله‌ام می‌کند این عذاب وجدان نخواندن.

 

 

این روزها فکر می‌کنم که مگر چه کار کرده‌‌ام که خسته شده‌ام؟ این همه کتاب نخوانده، فن یاد نگرفته. این همه کار مانده، که هنوز مانده

 

این روزها به دویدن موشی دنبال دمش فکر می‌کنم. و تمام دلداری‌های دنیا آرامم نمی‌کنند.

 

می‌دانی، گاهی خیلی قاطی دنیا می‌شوی. قاطی آدمها، آغشته به بوی همه چیز.

 

بعد می‌رسد آن لحظه‌ای که دلت می‌خواهد از آن جمعیت که می‌دوند، عقب بمانی. بایستی و اجازه بدهی از تو عبور کنند.

 

بعد، گردوغبارشان که فرو نشست، نگاه کنی به دو طرف جاده. بفهمی کجایی، کجا می‌روی، نفس بگیری و دوباره بدوی.

 

لحظه رسیده و نمی‌شود که بایستی.

 

نمی‌شود که کند کنی و آرام آرام بایستی. جمعیت می‌بردت. و تو دیگر نمی‌بینی، نمی‌فهمی. پاهایت ناآگاهانه می‌برندت، مثل ماشینی

 

که یکریز و بی‌هدف چرخهایش بچرخند. فقط باید دعا کنی که چرخها از کار نیفتند و زیر دست و پا نیفتی.

 

ناامید نیستم. این نوشته‌ها، آن بغض‌ها و نفس‌تنگی‌ها، یعنی که زنده‌ام. یعنی که نفسی مانده، هرچند که نایی نمانده.

باقیه بقایت

اينم يه شعر توپ لطفا نظر بده

سلام ای بی وفا ای بی ترحم

سلام اي خنجر حرفاي مردم

سلام اي آشنا با رنگ خونم

سلام اي دشمن زيباي جونم

بازم نامه ميدم با سطر قرمز

آخه اين بارنوشته شده من باتو هرگز

نمي خوام حالتو حتي بدونم

تعجب مي كني آره همونم

هموني كه زموني قلبشو باخت

همون كه از تو يك بت،يك خدا ساخت

هموني كه برات هر لحظه مي مرد

كه ذكر نامتو بي جون نمي برد

همونم كه مي گفتم نازنينم

بميرم اما اشكاتو نبينم

همون كه دست تو،مهر لباش بود

اگه زانو نمي زد غم باهاش بود

حالام آروم نشستم روي زانوم

ولي ديگه گذشت اون حرفا ،

تعجب مي كني آره عجيبه

مي خوام دورشم ازت خيلي غريبه

خيال كردي هميشه زير پاتم؟

با اين نامرديت بازم باهاتم؟

برات كافي نبود حتي جوونيم

تموم شد آره گم شد مهربونيم

ديگه هرچي كشيدم بسه ...

نمي بينيم همو اين خوبه،بهتر

ديگه بسه برام هرچي كشيدم

فريبي بود كه من از تو نديدم

دروغي هست نگفته مونده باشه؟

كسي هست تو خيال تو نباشه؟

عجب حتي دريغ از يك محبت

دريغ از يك سر سوزن صداقت

دريغ از يك نگاه عاشقونه

دريغ از يك نگاه بي بهونه

نه نفرينت چرا،اين رسم ما نيست

اگرچه اين چيزا در شما نيست

گل بيتا چرا اخمات تو هم شد؟

چيه توهين به ذات محترم شد؟

ديگه كوتاه كنم بايك خداحافظ

كه عشق ما رسيد به سد هرگز

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 10:27 بعد از ظهر  توسط نوشین  |